چهارشنبه29 شهريور 1396                         خانه تماس با ما بایگانی  
 
بازدید: 2714 تن
 

تازیان از دید یک عرب زبان


دکتر هوشنگ طالع

در سال 12 خورشيدي (12 قمري/ 633 ميلادي) سرزمين ايرانيان براي نخستين بار از سوي جنوب مورد تهاجم بيابان‌گردانِ تازي قرار گرفت .
در درازاي تاريخ‌ ، ايران به گونه‌ي سنتي از سوي خاور و باختر مورد يورش بود . يورش‌گران خاوري‌ ، اقوام وحشي بودند و يورش‌گران باختري‌ ، بربرهای مقدوني و سپس ، لژيون‌هاي منظم امپراتوري روميان .
با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی ، دوران سیاهی در تاریخ ایران آغاز شد که شاید بتوان تلخی و تیرگی این دوران را از زبان ابن‌خلدونِ عرب زبان شنید . عبدالرحمن بن‌خلدون ، معروف به ابن‌خلدون ، ( مقدمه‌ی ابن‌خلدون ، در باب دوم ، فصل بیست و ششم ) ، زیرِ سرخطِ « در این که هرگاه قوم عرب بر کشورهایی دست یابد‌، به سرعت آن ممالک رو به ویرانی می‌روند » ، می‌نویسد:

تازیان ملتی وحشی‌اند و عادات و موجبات وحشی‌گری چنان در میان آنان استوار است که هم چون خوی و سرشت ایشان شده است و این خوی برای ایشان لذت‌بخش است زیرا در پرتو آن از قیود فرمانبری حکام و قوانین سر  باز می‌زنند و نسبت به سیاست کشورداری نافرمانی می‌کنند و پیداست که چنین خوی و سرشتی با عمران و تمدن منافات دارد و در جهت مخالف آن است چنان که کلیه هدف‌های عادی آنان در زندگی کوچ کردن از این سوی بدان سوی و تاخت و تاز به قبایل دیگر است در صورتی که چنین هدف مخالف آرامش و اقامت گزیدن می‌باشد که از مهم‌ترین مبانی تمدن و عمران به شمار می‌رود .
چنان که مثلا آنان از این رو به سنگ نیازمندند که از آن دیگدان بسازند و دیگ غذاپزی خود را روی آن بگذارند و به همین سبب بناها را خراب می‌کنند و سنگ‌های آن‌ها را به منظور مزبور به کار می‌برند .
و نیاز ایشان به چوب نیز برای برپا ساختن سراپرده‌ها و خیمه‌هاست تا از آن میخ‌ها ستون‌هایی بسازند و در به پاداشتن چادر به کار برند ، از این رو کاخ‌ها و عمارات را بدین منظور ویران می‌سازند .
پس سرشت و طبیعت نهاد ایشان منافی ساختمان‌ها و بناهاست که اساس شهرنشینی و عمران است . به طور کلی عادات و طرز رفتار عرب چنین است و گذشته از این خوی آنان غارت‌گری است که هر چه را در دست دیگران بیابند می‌ربایند و تاراج می‌کنند و روزی آنان در پرتو نیزه‌های ایشان فراهم می‌آید و در ربودن اموال دیگران به اندازه و حد معینی قایل نیستند بلکه چون ایشان به هر گونه از راه غلبه‌جویی بر کشوری دست یابند و فرمان‌روایی و قدرت آنان در آن سرزمین مسلم گردد ، آن وقت به سیاست حفظ اموال مردم توجهی ندارند و حقوق و اموال همگان پایمال دستبرد زورمندان می‌شود و از میان می‌رود و عمران و تمدن به ویرانی می‌گراید . هم‌چنین آن گروه از این رو مایه‌ی تباهی عمران و اجتماع می‌شوند که کار هنرمندان و پیشه‌وران را هیچ می‌شمرند و برای آن دستمزد و ارزشی قایل نیستند و در صورتی که ... اساس و سرچشمه همه‌ی حرفه‌ها و پیشه‌ها را کار صنعتگران و پیشه‌وران تشکیل می‌دهد و هرگاه این گونه کارهای هنری تباهی پذیرد و در برابر اعمال و رنج‌های آنان مزد و بهایی نباشد و مفت و مجانی تلقی گردد آرزوهای مردم در کسب و پیشه به نومیدی مبدل می‌شود و مردم از کار و هنر دست می‌کشند و از سکونت در شهر بیزاری می‌جویند و پراکنده می‌شوند و در نتیجه عمران و اجتماع تباه می‌شود .
و نیز قوم عرب به احکام و قوانین و منع مردم از تباه‌کاری‌ها و تجاوز به یکدیگر توجهی مبذول نمی‌دارند بلکه تمام هم ایشان مصروف ربودن اموال مردم از راه غارت‌گری یا باج‌ستانی است و هرگاه بدین مقصود برسند به کارهای دیگر مردم عنایتی ندارند و در راهنمایی آنان به راه راست و اصلاح امور ایشان اقدام نمی‌کنند و مفسده‌جویان را از فساد باز نمی‌دارند و چه بسا که آزمندی و سودپرستی آنان را وادار می‌کند که کیفرهای مالی مجری می‌دارند ولی مقصود آنان اصلاح حال عموم نیست ، بلکه چنان که عادت ایشان است می‌خواهند از این راه سود بیش‌تری به دست آورند بر میزان باج و خراج بیفزایند . به همین سبب چنین کیفرهایی برای سرکوب کردن مفسده‌جویان و تبهکاران و آنان که به حقوق و اموال دیگران تجاوز می‌کنند کافی نمی‌باشد ، بلکه این روش ایشان بر تجاوز و تبهکاری می‌افزاید زیرا متجاوزان پرداختن باج را در برابر رسیدن به مقاصد پلید خویش آسان می‌شمرند در نتیجه رعایا در کشور ایشان به حالت هرج و مرج و بی‌سر و سامانی به سر می‌برند چنان که گویی هیچ گونه حاکمیت و قانونی وجود ندارد . هرج و مرج و بی‌سر و سامانی مایه‌ی هلاکت بشر و تباهی عمران و تمدن است ، از این رو که در فصول پیش یاد کردیم وجود سلطنت برای انسان از خصوصیات و امور طبیعی اوست و موجودیت و اجتماع وی جز از راه داشتن آن به شایستگی و صلاح نمی‌گراید . . .
دیگر آن که قوم عرب همه ریاست طلب‌اند و کمتر ممکن است یکی از آنان فرمانروایی را به دیگری واگذار کند‌، هر چند پدر یا برادر یا بزرگ قبیله‌ی او باشد مگر آن که به ندرت و یا اکراه شرم و حیا مانع ایشان گردد . و به همین سبب در میان آنان فرمانروایان و امیران متعددی پدید می‌آیند و رعیت در امر خراج‌گزاری با قدرت‌های گوناگونی روبه‌رو می‌شوند و در نتیجه عمران و تمدن به فساد و ویرانی منتهی می‌شود و رشته‌ی امور از هم می‌گسلد . چنان که عربی بادیه‌نشین نزد عبدالملک آمده بود . هنگامی که عبدالملک درباره‌ی حجاج از وی پرسید و انتظار داشت در نزد او حجاج را به حسن سیاست و ترویج عمران بستاید ، مرد عرب گفت : او را آزاد گذاشته‌ای که تنها ستمگری می‌کند .

وی در ادامه می‌افزاید :

و اگر از نظر جمعیت و عمران به کشورهایی بنگریم که تازیان آن‌ها را با جهان‌گشایی و زور متصرف شده‌اند ، خواهیم دید چگونه عمران و تمدن از آن ممالک رخت بربسته و سرزمین‌های آباد و مسکون آن‌ها ویران و خالی از جمعیت شده است چنان که گویی آن ممالک به کلی دگرگونه گردیده است .
از آن جمله یمن مرکز سکونت تازیان به کلی ویرانه است و به جز در یکی دو ناحیه‌ی آن اثری از عمران باقی نمانده است . هم چنین کلیه‌ی عمران و تمدن عراق عرب [دل ایران شهر / میان رودان ] را که ایرانیان به وجود آورده بودند تازیان از میان برده‌اند و به ناحیه‌ی بایری مبدل شده است و شام نیز تا این روزگار به همین سرنوشت گرفتار است .
و از آغاز قرن پنجم که قبایل بنی‌هلال و بنی‌سلیم به سوی افریقیه و مغرب شتافتند و مدت سیصد و پنجاه سال در آن نواحی سکونت گزیدند و به زندگی خود ادامه دادند سرتاسر آن کشورها بی‌رونق و ویران شده است ، در صورتی که پیش از مهاجرت آنان کلیه‌ی سرزمین‌های میان سودان و دریای روم آبادان بوده است چنان که آثار عمران و تمدن پیشین آنان مانند نشانه‌های میان جاده‌ها و نمونه‌های باقی مانده‌ی ابنیه‌ی ویران شده و دیگر علایم و آثار قری و دهکده‌ها گواه بر عمران و تمدن آن نواحی است و خدا وارث زمین و ساکنان آن است و او بهترین وارثان می‌باشد .
از سوی دیگر ، تازيان‌ ، دين را دستآويز يورش و خون ريختن قرار داده بودند. اين بار‌ ، مردم ايران چونان هزاره‌هاي پيشين‌ ، تنها با شمشير‌ ، گرز‌ ، كمند‌ ، زوبين‌ ، گردونه و...‌ ، روبرو نبودند . بيابان‌گردان‌ ، ماورا الطبيعه را بهانه قرار داده بودند. آنان به هر كجا كه پا گذاشتند‌ ، كشتند‌ ، سوختند‌ ، غارت كردند و به بردگي كشاندند. كتاب‌ها را به آتش كشيدند و كتاب‌خانه‌ها و مراكز علمي را ويران نمودند. اما از همان آغاز يورش‌ ، ايستادگي ملت ايران در قالب نظامي‌ ، اجتماعي و از همه مهم‌تر فرهنگي‌ ، آ‎غاز شد .
از همه زشت‌تر اين كه‌ آنان به بهانه‌ي « زبانِ‌‌دين »‌ ، در پي دگرگون كردن زبان ايرانيان برآمدند. البته اين را باید بدانيم كه آن‌ها‌ ، تنها در ايران ناكام ماندند ،  وگرنه در شام و حلب و مصر و ... ، مردم را از زبان نیاکان‌شان محروم نموده و آن‌ها را « معرب » كردند .
براي اين كار‌ ، بيابان‌گردان عرب ، از خط آغاز كردند. اما در آغاز توفيق چنداني نداشتند و بيش از يك‌ صد سال پس از سلطه‌ي عرب‌ ، در خراسان و فرارود هنوز خط پهلوي به كار مي‌رفت .
البته بايد دانسته شود كه آنان خط نداشتند . خط را نيز ايرانيان با دگرگون‌سازی خط « گشتك‌دبيره » ( يكي از چند خط دوره‌ي ساسانيان ) براي آنان ساختند . البته مي‌دانيم شهر كوفه كه خط كوفي ( دگرگون‌شده‌ي گشتك‌ دبيره ) ‌منتسب به آن است ، از شهرهاي ميان‌رودان مي‌باشد . از آن جا كه پاي‌تخت ايران در دوران اشكانيان و ساسانيان ، به درازاي كمابيش 800 سال در كنار دجله قرار داشت ، ايرانيان ، ميان‌رودان را « دل ايران‌شهر » مي‌ناميدند .
در زمینه‌ی جای‌گزین شدن زبان و خط عربی به جای زبان و خط پهلوی ، ال جهشياري مي‌گويد:

از سال 125 قمري [ 122 خورشيدي / 743 ميلادي ] زبان و خط عربي در امور ديواني و اداري خراسان جاري شد.
از اين رو ، اعيان و بزرگان و ارباب ديوان‌ ، زبان تازي فراگرفتند و كوشيدند تا براي حفظ خواسته و مقام‌ ، به فاتحان نزديك شوند و بيش‌ترِ آنان « از بيخ عرب شدند ».
ثعالبي از 119 شاعر كه در دوران سامانيان در خراسان مي‌زيستند و به عربي شعر مي‌سرودند‌ ، نام مي‌برد4. بيش‌تر اين شاعران‌ ، از اعيان و اهل ديوان بودند .
حتا‌ ، نخستين اميران ايراني كه عليه خليفه بپاخاستند و حكومت مستقل تشكيل دادند‌ ، از زبان و فرهنگ تازي جانب‌داري كرده و عامل پراكنش آن بودند . دولت شاه سمرقندي مي‌گويد :
و نيز حكايت كنند كه امير عبدالله بن طاهر كه به روزگار خلفاي عباسي امير خراسان بود‌ ، روزي در نيشابور نشسته بود. شخصي كتابي آورد و به تحفه پيش او بنهاد . پرسيد كه اين چه كتابست ؟ گفت اين قصه‌ي وامق و عذراست و خوب حكايتي است كه حكما به نام شاه انوشيروان جمع كرده‌اند . امير عبدالله فرمود كه ما مردم‌ ، قرآن مي‌خوانيم و به غير از قرآن و حديث پيغمبر چيزي نمي‌خواهيم . ما را از اين نوع كتاب در كار نيست و اين كتاب تأليف مغانست و پيشِ ما‌ ، مردودست و فرمود تا آن كتاب را در آب انداختند و حكم كرد در قلمرو من هر جا كه از تصانيف و مقال عجم و مغان كتابي باشد‌ ، جمله را بسوزانند .
در اين ميان‌ ، شعر گفتن نيز به زبان تازي شد و ملتي كه تا آن زمان ، دستكم بيش از چند هزار سال پيشينه‌ي شعر داشت‌ ، به تازي‌‌گويي روي آورد. تا جايي كه حتا فرهيختگان اجتماع نيز ، به اين باور رسيدند كه ايرانيان تا آن زمان ، فاقد شعر بودند و پاره‌اي از يافته‌هاي خود را در مورد وجود شعر در پيش از اسلام در ايران‌‌، گاه با هيجان و گاهي با شگفتی به رشته‌ي تحرير مي‌كشیدند‌. دولت شاه سمرقندي مي‌گويد :
 ابوطاهر خاتوني گفته كه به عهد عضد‌الدوله ديلمي هنوز قصر شيرين كه به نواحي خانقين است بالكل ويران نشده بود . در كتابه‌ي آن قصر‌ ، نوشته‌اي يافتند كه به دستور فارسي قديم است . اين است :
هژبـرا به گيهان انوشه‌بزي
جهان را بديدار تو شه بزي

پس بر اين تقدير معلوم شد كه پيش از اسلام شعر فارسي نيز مي‌گفته‌اند . اما چون ملك اكاسره و عجم به دست عرب افتاد و آن قوم مبارك به دين اسلام و ظاهر كردن شريعت مي‌كوشيده‌اند و راه و رسم عجم را مي‌پوشيده‌اند ، مي‌شايد كه منع از شعر نيز كرده باشند و يا از جهت فترات‌ ، شعر مجهول شده باشد و در زمان بني‌اميه و خلفاي بني‌عباس كه خود حكام اين ديار عرب بوده‌اند‌ ، شعر و انشا و امثله به زبان عرب بوده و خواجه نظام‌الملك در سيرالملوك حكايت كند كه از زمان خلفاي راشدين رضوان‌الله عليهم اجمعين تا به وقت سلطان محمود غزنوي‌ ، قانون و دفاتر و امثله و مناشير از درگاه سلاطين به عربي مي‌نوشته‌اند و به فارسي از درگاه سلاطين امثله نوشتن عيب بود . چون به وقت وزارت عميدالمك ابونصر كُندري رسيد‌ ، او كه وزير الب‌ارسلان بن چغر بيك سلجوقي بود [451 ـ 442 خورشيدي/ 1072 ـ 1063 ميلادي] ، از كم‌بضاعتي خود [؟!] فرمود تا آن قاعده را برطرف ساختند و احكام و امثله را از دواوين به فارسي نوشتند .
از اين جهت تا روز آل‌سامان‌ ، اشعار عجم را نديده‌اند و اگر احياناً نيز شعري گفته باشند ، مدون نكرده‌اند .

اما‌ گرچه اميران و وزيران و بزرگان‌ ، سلطه‌ي زبان تازي را به نوعي پذيرفته بودند ، اما براي مردم خراسان و فرارود و ديگر بخش‌هاي سرزمين ايران‌ :

              تازي هميشه زباني بيگانه بود .

 و در درازاي دو سده‌اي كه ايرانيان پس از سلطه عربان ، ادبيات مكتوب نداشتند‌ ، مردم از آفرينش باز نه‌ايستادند و به وزن و بحري كه از پيشينيان به‌ ارث برده بودند‌ ، به فارسي دري و لهجه‌هاي ديگر ايراني تصنيف و شعر مي‌گفتند .
طبري مي‌گويد : چون اسدبن عبدالله حاكم عرب خراسان ناكامياب و سرشكسته و منهزم از جنگ عليه مردم كوهستان ختلان بازگشت‌ ، مردم بلخ تصنيفي هزل‌آميز بر ضد او ساخته ، مي‌سرودند :
از ختلان‏‌ ، آمـذيه          به رو‌ ، تبـاه آمذيـه
آوار ، بـاز آمذيـه          بـی‌دل ، ‌نـزار آمذيه
که برگردان آن به فارسی امروزین ، چنین است :

از ختلان‏‌ ، آمـده است       بـه رو‌ ، تبـاه آمده است
آواره ، بـاز آمده است        بـی‌دل ‌، ‌نـزار آمده است
در حالي كه :

اميران و بزرگان براي حفظ ضياع و عِقار خويش‌ ، عرب شده بودند . هر كس‌ ، هر چه را كه از آن او بود حفظ مي‌كرد: بزرگان ضياع و عقار را و مردم زبان و فرهنگ را .
هنگامي كه مي‌رفت ، مردم ايران ، از نظر روانی ، سلطه‌ي عربان نشسته بر تخت خلافت بغداد را بپذيرند و تنها كساني را در فرمان‌روايي مشروع بدانند كه « منشور و عهد » خليفه را دارد ، مرد بزرگ ايران زمین ، چهره نمود .
هنگامی که يعقوب‌ليث فرمان‌روايي طاهريان بر خراسان را كه دارای عهد و منشور خليفه بودند ، برافكند و در نیشابور با استقلال بر تخت فرمان‌روایی نشست :
او را گفتند كه مردمان نيشابور مي‌گويند كه يعقوب ، عهد و منشور اميرالمومنين ندارند و خارجي است .
پس حاجب را گفت ، رو منادي كن تا بزرگان و علما و فقهاي نيشابور و روساي ايشان ، فردا اين جا جمع باشند ، تا عهد اميرالمومنين را بر ايشان عرضه كنم ... .
حاجب فرمان داد تا منادي كردند. بامداد ، همه‌ي بزرگان نيشابور جمع شدند و به درگاه آمدند و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام ، همه سلاح پوشيدند و باز ايستادند. هر يك سپري و شمشيري و عمودي سيمين يا زرين به دست ، هم از آن سلاح كه از خزانه‌ي محمدبن‌طاهر ، برگرفته بود به نيشابور .
و خود ، به رسم شاهان بنشست و آن غلامان ، دو صف پيش او بايستادند . فرمان داد تا مردمان ، اندر آمدند و پيش او‌، بايستادند . گفت ، بنشينيد .
پس حاجب را گفت ، آن عهد اميرالمومنين بياور ، تا بريشان برخوانم . حاجب اندر آمد و تيغ یماني و دستاري مصري ، اندر آن پيچيده بياورد و دستار ، از آن بيرون كرد و تيغ پيش يعقوب نهاد .
و يعقوب ، تيغ برگرفت و بجنبانيد . آن مردمان ، بيش‌تر بي‌هوش گشتند . گفتند مگر ، به جان‌هاي ما قصدي دارد.
يعقوب گفت : تيغ ، نه بهر آن آوردم كه به جان كسي قصدي دارم ؛ اما شما شكايت كرديد كه يعقوب عهد اميرالمومنين ندارد . خواستم كه بدانيد كه دارم. مردمان ، باز جاي خود آمدند .
باز گفت يعقوب : اميرالمومنين را به بغداد ، نه اين تيغ نشاندست ؟‌ گفتند : بلي .
گفت : مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشانده . عهد من و آنِ اميرالمومنين ، يكي است .
جوان‌مرد سیستانی ، نخستین کس پس از فروپاشی دولت فراگیر ملی در اثر یورش بیابان‌گردان بود که در پی بازسازی دوباره‌ی دولت فراگیر ملی (شاهنشاهی) ایران ، برآمد .
در این راستا ، یعقوب لیث بر آن شد که دوباره زبان ملی مردم ایران را که بر اثر اشغال بیش از دویست ساله‌ی کشور از سوی عربان ، از زبان ادبی به زبان مردم کوچه و بازار بدل شده بود ، بازسازی کند .
بدین‌سان ، در روزگاري كه رفته‌رفته‏‌ ، زبان عربي و به ويژه ، در ميان به‌اصطلاح فرهيختگان اجتماع جا مي‌افتاد و براي بسياري كسان‌ ، سخن گفتن به تازي‌ ، شعر سرودن و كتاب نوشتن به عربي. مايه‌ي فخر و مباهات شمرده مي‌شد‏‌ ، « كاوه » ‌ي ديگري‌ ، منشور تاريكي را از هم دريد و افسون سياه‌انديشان را باطل كرد .
پس از استيلاي عرب‌ ، نخستين كس كه شاعران را از شعر گفتن به زبان تازي بازداشت ، يعقوب ليث بود :
چون يعقوب لشگريان محمدبن‌طاهر را شكست داده و از جنگ و فتح هرات بازگشت‌ ، شعرا او را شعر گفتندي به تازي :
قد اكرم الله اهل المصر والبلدِ   ‌بمُلكِ يعقوب ذِيِ الافضال و العُددِ
( خداوند گرامي‌داشت مردم اين شهر را  به پادشاهي يعقوب ، خداوند دانايي و خواسته و سپاه )

چون اين شعر برخواندند... پس يعقوب گفت : چيزي كه من اندر نيابم‌ ، چرا بايد گفت .
محمد وصيف [دبير رسايل يعقوب]‌ ، پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي در عجم ، او گفت و پيش از او‌، كسي نگفته بود كه تا پارسيان بودند‌ ، سخن پيش ايشان به سرود بازگفتندي‌ ، بر طريق خسرواني و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند‌ ، شعر ميان ايشان به تازي بود و همگان را علم و معرفت شعر تازي بود و اندر عجم ، كس برنيامد كه او را بزرگي آن بود پيش از يعقوب كه اندرو شعر گفتندي .
از اين‌رو... چون يعقوب زنبيل و عمار خارجي را بكشت . هري [هرات] بگرفت و كرمان و فارس او را دادند ، محمدبن وصيف اين شعر بگفت .
اي اميري كه اميران جهان‌ ، خـاصه و عـام   
بنده و چـاكر و مـولاي و سگ ‌بند و غلام...


... بسام كورد ، از آن خوارج بود كه به صلح نزد يعقوب آمده بود [و] چون طريق پسر وصيف بديد ـ اندر شعر ـ شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمار اندر شعري ياد كند... :
هـر كه نبود  او بـدل متهـم       بـر اثـر دعوت تو كرد نعـم...
مكه حرم كرد‌ ، عرب را خداي      عهد تو  را كرد حرم‌ ، در عجم
هركه درآمد‌ ، همه باقي شدند      باز فنا شد كه نديد اين  حرم

... باز محمدبن فحله هم سگزي [سكايي‌ ، سيستاني] بود. مردي فاضل بود و شاعر و نيز پارسي گفتن گرفت و اين شعر را بگفت :
چو تو نزاد حوا و آدم نكشت     شير  نهادي به دل  و بر مَنشت
معجـر پيغمبـر مكي‌ ، تويي      به  كُنش و به گُوشِ و به كُنشت
فخـر كند عمـار‌ ، روز بـزرگ     گـويد  آنـم كـه  يعقوب كِشت
بدين گونه بود كه :

پس از آن‌ ، هر كسي طريق شعر گفتن برگرفتند. اما ابتدا ايشان بودند و كس به زبان فارسي شعر ياد نكرده بود الا ابونواس‌ ، در ميان شعر خويش سخن پارسي طنز را ياد كرده بود...

البته بايد بدانيم كه :

پيش از آن تـاريخ ] دوران فرمان‌روايي يعقوب[ نيز فراوان به زبان دري شعر سروده شده بود كه به دست ما نرسيده است. دو تن از اين سرايندگان به نام ابونواس ( در گذشت به سال 190 تا 195ق) و خنطله با دغيسي  را مي‌شناسيم و نمونه‌هاي اندكي از  شعر آن‌ها دست است . هم‌چنين در سده‌ي سوم هجري‌ ، در بيرون از فرمان‌روايي صفاريان‌ ، شاعران دري‌گوي‌ ، هم‌چون بوينبغي ، عباس بن طرخان سمرقندي و عباس مروزي و بوحفص سغدي بوده‌اند كه اندكي از شعر آن‌ها نيز در دست است. پيش از اين سرايندگان نيز‌ ، اگر چه آثار ادبي بيش‌تر به زبان‌هاي پهلويك و پارسيك بود ، ولي به گمان ، به زبان دري شعر فراوان گفته بودند . اما چون ادبيات زبان گفتار را نمي‌نوشتند‌ ، اين اشعار از ميان رفته‌اند .
بدين سان‌ ، در آستانه‌ي زوال زبان فارسي‌ ، يعقوب‌ليث‌روي‌گر‌ ، عصر نويني به روي اين زبان گشود .
زبان فارسي كه جايگاه ادبي خود را از دست داده و به زبان مردم عوام و كوچه و بازار بدل شده بود‌ ، به همت يعقوب دوباره جان گرفت و در درازاي زمان به اوج رسيد و آثاري به زبان فارسي خلق شد كه شگفتي جهانيان را برانگيخت .
اما دولت او کوتاه بود و « عمرو » برادرش نیز که در پی اجرای سیاست‌های برادر بود ، دچار دسیسه‌ی خلیفه‌ی بغداد شد و در نتیجه نتوانست آرمان بلند برپایی دولت فراگیر ملی را پی گیرد . از این رو ، نتیجه‌ی کوشش‌های آن دو ، به سامانیان رسید . به گونه‌ای که :16
رستاخيز واقعي نظم و نثر و ادب فارسي پس از دو قرن ركود در عهد سامانيان ... بود . سامانيان در نبرد به خاطر كسب قدرت و استقلال در برابر تازيان و دست‌نشاندگان ايشان به پشتيباني عامه‌ي مردم ـ مردمي كه زبان و فرهنگ خويش را دوست مي‌داشتند ـ نيازمند بودند . در زمان سامانيان‌ ، فارسي (دري) كه دنباله‌ي پهلوي دوران ساسانيان بوده‌ ، زبان رسمي دولت و دربار شد و شاعران نامي چون رودكي و شهيد بلخي و دقيقي و ابوشكور بلخي و غيره پيدا شدند . حتي بهتر است فردوسي بزرگ را هم از لحاظ‌روح مضامين‌و‌هدف شاه‌نامه‌ ، منسوب به آن دوران بدانيم ... 
البته از نظر نبايد دور داشت كه محمود غزنوي و نيز پسرش مسعود‌ ، خدمت بزرگي به زبان فارسي انجام دادند . خدمتي ، شايان بزرگداشت .
در دوران محمود‌ ، كار فارسي‌پروري با شدت بيش‌تري پي گرفته شد. آن‌چنان كه به گفته‌اي چهارصد شاعر در دربار محمود گرد آمده بودند و او پول گزافي‌ ، هزينه‌ي شاعران مي‌كرد كه به‌خودي‌خود ، به بالندگي و گسترش زبان فارسي انجاميد .
مهم‌تر اين كه با نسخه‌برداري‌هاي بسيار از اين آثار ، همه‌ي آن‌ها به جا مانده است. در حالي كه تنها بيت‌هاي كمي از آثار شاعران دوره‌ي سامانيان ، به ما رسيده است. در اين راستا ، از 60 هزار بيت ديوان رودكي ، تنها هزار بيت آن ، امروزه در اختيار ما قرار دارد .
كارِ ريخت‌وپاش در دوران  غزنويان و به ويژه از سوي سلطان محمود در اين راه ، چنان بود كه اسباب آشپزخانه و خوراك‌خوري عنصري ملك‌الشعراي دربار وي ، از زر و سيم بود :
 
                      شنيـدم كه از نقره زد ديگدان
                     ز زر ساخت آلات خوان عنصري
براي زنده‌سازي زبان فارسي :

صفاريان و سامانيان‌ ، از زبان فارسي هم‌چون سلاح سياسي در برابر تازيان‌ ، براي تحصيل استقلال كامل استفاده مي‌كردند .
این گونه بود که دوباره ، زبان فارسي زنده شد و رفته‌رفته از گويش مردم كوچه و بازار‌ ، به زبان گسترده‌اي بدل شد كه از سرزمين‌هاي ايران فراتر رفت‌:
هندوستان و آسياي صغير و بغداد و تركستان چين
[ کاش‌غر / کاش‌گر ] را فراگرفت و حتي ديوان رسايل دربارهايي كه فارسي زبان اصلي شان نبود (مانند دربار سلاطين مغول هندوستان)‌ ، به فارسي بوده و زبان ما‌ ، زبان شعر و ادب ايشان شد .
دردوران سامانيان‌ ، در كنار ترجمه‌ي آثار نويسندگان ايراني از عربي به فارسی ، مانند ترجمه‌ی تاريخ طبري و تفسير قرآن او‌ ، رفته‌رفته كتاب‌نويسي به زبان فارسي نيز آغاز شد. گرچه هنوز‌ ، بزرگان علم و ادب ايران‌ ، مانند ابن‌سينا و ابوريحان بيروني‌ ، بيش‌تر آثار خود را به زبان عربي كه زبان ارتباطي جهان اسلام بود‌ ، مي‌نوشتند .
در این میان ، پاره‌اي تازي‌دوستان نيز كوشيدند تا فارسي را دوباره مهجور كنند كه تلاششان نا‌فرجام ماند . از آن جمله مي‌توان از ميمندي وزير غزنويان نام برد. وي كوشيد تا  : 
تحريرات ديوان رسايل به عربي باشد . ولي اين تشبثات نتيجه‌ي پايداري ببار نياورد‌ ، زيرا بر ضد جريان زمان بود .
چنان که گفته شد ، در كنار ترجمه‌ي آثار نويسندگان ايراني از عربي به فارسي‌ ، رفته‌رفته كتاب‌نويسي به زبان فارسي نيز رواج پيدا كرد. از آن چه از دوران صفاريان و سامانيان به جاي مانده‌ ، مي‌توان به آثار زير اشاره كرد :
بخشي از ديباچه‌ي شاه‌نامه‌اي كه به فرمان يعقوب ليث گردآوري شده بود ، در 260 قمري (253 خورشيدي/ 874 ميلادي)
 رساله‌ي فقه صفي‌ ، نوشته‌ي ابوالقاسم سمرقندي درگذشته روز عاشوراي ماه محرم سال 343 قمري  ( 31 ارديبهشت 333 خورشيدي/ 16 مه 954)
مقدمه‌ي شاه‌نامه‌ي ابومنصوري336  قمري  (355 خورشيدي/ 977 ميلادي)
كتاب موفق هروي به نام « الابنيه عن حقايق الادويه» در داروسازي
 جغرافياي «حدود العالم» كه نويسنده‌ي آن شناخته شده نيست
دانش‌نامه‌ي علايي از ابوعلي سينا ( پورسينا ). وي دليل نوشتن آن را به فارسي در آن مي‌داند كه « تا فايده‌ي آن عام باشد » .

در سال‌هاي بعد از 444 - 440 قمري ( 431 - 427 خورشيدي / 1056 - 1052 ميلادي ) ، مي‌توان از سه كتاب سرشناس تاريخ ، يعني « زين‌الخبار » گرديزدي ، « تاريخ مسعودي » و
« تاريخ سيستان » كه نويسنده‌ي آن شناخته نيست ، نام برد .
این هر سه كتاب ، از بن‌نوشت‌هاي ارزش‌مند تاريخ ايران و نوشتار فارسي هستند.


فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  


 
 
گروهبندی :
 

 
  پربازدیدترین ها:
 
توانمندی زبان فارسی در برابر زبان تازی ( عربی )

بحرين

واژگان فارسي را به‌كار گيريم

در شهر سوخته يافت شد: خط‌كش 5 هزار ساله با دقت نيم ميلي‌متر

شمار فارسي زبانان در سرزمين‌هاي خوارزم و فرارود


 
 
خانه| بایگانی | تماس با ما