جمعه24 آذر 1396                         خانه تماس با ما بایگانی  
 
بازدید: 2190 تن
 

فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان (پروفسور حسابی)




 
یافته‏ های فیزیک جدید ، در سی‏سال اخیر ،تاثیر ژرفی بر عقاید فلسفی مربوط به مسائل طبیعی ، داشته است .
کشف پاریزه‏های (ذرات) اصلی‏تشکیل‏دهنده اتم ، و هسته‏آن ، و قوانین مربوط به حرکات آن‏ها ، مسائل جدیدی را ، به میان می‏آورد .
و نسبت به پنداری که ، از جهان داریم ، نظرات نوینی را ، وارد می‏کند .
اندیشیدن به این مطالب ، مرا ، که طی سالیان متمادی ، به طور ناخودآگاه ، به مبانی دانشی دیرینه کشورم ، ایران ، تعلقی خاص داشتم را ، متوجه شباهت میان عقاید فلسفی ایران باستان ، و نظریه‏های فیزیک جدید نمود .


شایسته یادآوریست ، براساس همان دقت و توجه ، دریافتم :
بعضی از عقاید فلسفی ایران باستان ، وارد روش زندگی و عادات ملل خاور و باختر ، شده است .


از زمانی‏که ، مکانیک نیوتون ، ونگره کاهنربایی (تئوری الکترومانیتیک) ماکسول ، ظاهرا ، یک دستگاه کامل و قاطع را ، تشکیل می‏دادند ، و این فرضیه ‏های اساسی ، هیچ مورد شک نبود ، بیش از سی سال ، نمی‏گذرد .


به نظر می‏آید ، این دستگاه ، پایه مطمئن و استوار یک فلسفه علمی را ، تشکیل می‏دهد .


از طرفی ، عده زیادی از اشخاص فرهیخته ، آن را ، اساس عقاید فلسفی و اخلاقی خود ، قرار می‏دادند . شاید ، بهتر است بگوییم : هنوز هم ، عده‏یی از متفکرین ، بر این عقیده ، استوار هستند .


این دستگاه ، به مرزی از کمال رسیده بود ، که ریاضی‏دانی مانند لا پلاس ، توانست ، ادعا کند :
که هرگاه ، مشخصات جهان را ، در یک آن ، به یک ریاضی‏دان بدهند ، او می‏تواند ، حالت جهان را ، در هر زمانی ، در آینده ، حساب کند .




آیا ، این قطعیت در پیش‏بینی ، همان قبول اصل جبر ، و انکار اصل اختیار نیست ؟


اگر بشود ، پیش‏آمدهای آینده را ، به دقت ، محاسبه کرد ؛
و هرگاه ، یک ریاضی‏دان ، به شرط داشتن استعداد ، و حوصله کافی ، بتواند ، سلسله اتفاقات را ، پیش‏بینی کند ؛
آیا این اثبات قطعی و علمی عقیده جبر ، نخواهد بود ؟


و چنانچه ، بخواهیم ، در جریان امور ، موثر واقع شویم ؛
و بکوشیم ، که اثر فکر و آرزوی خود را ، در تحول جهان ، باقی بگذاریم ؛
آیا ، یک خیال واهی نخواهد بود ؟


بنابراین ، این نتیجه ، قابل بیان است ، که :
وقتی‏ ، از روز اول ، همه چیز ، پیش‏بینی ، محاسبه ، و به طور قطع ، تعیین شده است ؛ پس :
این حس اختیاری که داریم ، توهمی بیش نیست .


و چون ، ما خود ، جزیی از جهان مادی هستیم ؛
که مقهور قوانین مکانیک و الکترومانیتیسم است ؛
یعنی ما ، ندانسته ، به سوی حرکات و رفتارهایی که قبلا ، به موجب حالت جهان ، در لحظه خلقت تعیین شده ، سوق داده می‏شویم .


پس ، برای عده‏یی از اشخاص تحصیل‏کرده ، کنجکاو و علاقمند ، این سوالات اساسی و قابل تعمق ، پیش می‏آید ، که :
در جایی‏ (جهانی) که ، همه چیز ، قبلا حساب شده ، و دقیقا ، معین شده است ، چه سود ، از فکر ، تصمیم ، و عمل ؟
اختیار کجاست ؟ ! و خوب و بد چیست ؟ !
آیا ، وجدان هم ، توهمی بیش نیست ؟ !
آیا ، گناه ، در واقع ، معنایی دارد ؟



این است ، معمایی که ، عده زیادی از متعهدان ، آرزومند ‏گشایش آن هستند .
در اوایل قرن بیستم ، مشاهداتی علمی ، به وقوع پیوست ، که با وجود کوشش فیزیک‏دان‏ها ، تفسیر آن‏ها ، به وسیله قواعد مکانیک و الکترومانیتیسم کلاسیک ، میسر نشد .

مثلا ، مشاهده شد ، که تغییرات تابش گرما ، به وسیله جسم گداخته ، تابع قوانینی‏که ، از نظریه الکترومانیتیسم کلاسیک ، به دست می‏آیند ، نیست .
در هر دمایی ، این تابش ، دارای حداکثری است ، که برای یک طول موج به خصوص ، به دست می‏آید .
هر چه دما ، بالاتر باشد ، این طول موج کوتاه‏تر است .
به طوری‏که ، می‏توان ، دمای جسم گداخته را ، از رنگ جسم ، تشخیص داد .


برای تفسیر این خاصیت ، فیزیک‏دان بزرگ ، پروفسور پلانک ، در سال 1901 م ، پیشنهاد جدیدی را ، مطرح کرد :
" انرژی‏که ، مانند جریان یک مایع ، طبیعتا ، پدیده‏یی پیوسته ، به نظر می‏آید ؛ در واقع ، به شکل دانه‏یی منفصل از منبع ، فرستاده می‏شود . "
این جدایی از عقیده قدیمی بشر ، که انرژی ، پدیده‏ییست پیوسته ؛ در اوایل ، آنقدر عجیب به نظر می‏رسید ، که خود پلانک ، حاضر نبود ، آن را ، به جز درباره نظریه تابش گرما ، در جای دیگری ، دخالت دهد .

ولی ، در اوایل طرح این فرضیه ، اهمیت واقعی آن ، خیلی به نظر نمی‏آمد .
تا این‏که ، در فاصله کوتاهی ، پروفسور اینشتین ، فرضیه کوانتای نور را ، پیشنهاد کرد .
درباره آنچه که ، بعدها ، آن را ، فوتون نامیدند .
به موجب این فرضیه : نور ، به شکل ذرات منفصل ، فرستاده می‏شود ، که هرکدام از آن ذرات، دارای یک انرژی متناسب با تعداد شیوش‏های (ارتعاشات) موج نورانی ، در واحد زمان است .
چندی بعد ، پروفسور بوهر ، فیزیک‏دان معروف ، فرضیه‏یی پیشنهاد کرد :
به موجب این فرضیه ، اتم ، نور را ، به شکل دانه‏های منفصل می‏فرستد ، و جذب می‏کند .
و الکترون‏ها ، در داخل اتم ، می‏توانند ، فقط ، روی مدارهایی حرکت کنند ، که دارای انرژی معینی هستند .


از زمان قدیم ، معمول بود ، که ماده را ، مرکب از ذرات بدانند :
دموکریت یونانی ، آن‏ها را ، اتم نامید .
ولی هیچ‏گاه ، انرژی را ، متشکل از ذرات مجزا ، نمی‏دانستند .
چند سال بعد ، اشکالات دیگری ، مربوط به تفسیر بیناب‏های (طیف‏های) نوری ، پیش آمد ؛ که نظریه بوهر ، قادر به رفع آن‏ها نبود .
در آن موقع ، فکر جدیدی ، برای پروفسور لویی دوبروی ، فیزیک‏دان بزرگ ، پیدا شد .
او فرضیه‏یی پیشنهاد کرد ، که در اینجا ، شایسته بررسی است !
او می‏گفت :
همان‏طوری‏که ، معلوم شده بود ، نور ، در عین حال ، که دارای خواص ذره‏یی می‏باشد ، دارای خواص موجی نیز ، هست .

پس ، می‏توانیم ، ماده را نیز ، به همین شکل ، تصور کنیم .
یعنی ، بپذیریم ؛ هر ذره مادی ، دارای خاصیت موجی نیز ، می‏باشد .


اکنون ، در این قرن ، با بروز نگره‏های جدید ، از فرضیه‏های ماده و نور ، مربوط به عقاید کلاسیک ، خیلی دور شده‏ایم .


عقاید دوبروی نیز ، نتایج پیش‏بینی نشده‏یی داشت :
به این معنا ، که اگر ، الکترون ، یک موج است ، پس چطور ممکن است ، جای آن را ، معین کرد ؟


برای بیان بیشتر چگونگی این کنکاش ، فرض کنید :
از یک دستگاه مخصوصی که ، دارای دو روزنه ، در امتداد یک خط مستقیم ، می‏باشد ، الکترون‏ها را ، عبور دهیم .
انتظار داریم ، که الکترون‏ها ، در امتداد آن خط ، از روزنه آخر ، خارج شوند .
و در نقطه‏یی ، به پرده‏یی‏که ، بعد از این روزنه ، و در امتداد آن خط مستقیم ، قرار دارد ، برخورد کنند .
با کمال تعجب ، مشاهده می‏کنیم ، که الکترون‏ها ، مانند موج نورانی ، رفتار می‏کنند .
یعنی ، روی پرده ، به جای ملاحظه نقاط متعدد ، عده‏یی حلقه‏های پراش می‏بینیم .
در این صورت ، از خود می‏پرسیم :
اگر پرتو الکترون‏ها ، مستقیم ، به سوی هدف نمی‏رود ، پس راهی‏که ، یکی از الکترون‏ها ، می‏پیماید ، کدام است ؟


برای حل این اشکال ، پروفسور بورن ، فیزیک‏دان مشهور ، فرض جدیدی را ، مطرح کرد :
او گفت : میزان برخورد هرکدام از الکترون‏ها (هنگام خروج از روزنه دوم) ، به یکی از نقاط پرده ، تابع احتمالی معین بوده ، و متناسب است ، با شدت موجی‏که ، همراه الکترون است .

بنابراین ، در آن نقطه معین پرده ، می‏توانیم ، این احتمال را ، محاسبه کنیم .
ولی نمی‏توانیم ، قبلا ، مسیر الکترون را ، معلوم کنیم .


تقریبا ، در همان اوان ، پروفسور هایزنبرگ ، فیزیک‏دان معروف ، رابطه بین خطاهایی‏که ، در اندازه‏گیری مکان و سرعت یک ذره ، در یک آنِ معین ، رخ می‏دهد را، کشف کرد .
برحسب این رابطه ؛هرچه بیشتر ، در اندازه‏گیری یکی از این دو مقدار ، دقت کنیم ؛ کم‏تر می‏توانیم ، در اندازه‏گیری مقدار دوم ، دقت به کار بریم .

یعنی ، یک حداقلی ، برای حاصل ضرب دو مقدار خطا ، در اندازه‏گیری مکان و سرعت ، وجود دارد .
در نتیجه ، نمی‏شود ، انتظار داشت ، که بتوانیم : اطلاع کاملا دقیقی ، از شرایط اولیه حرکت یک ذره را ، پیدا کنیم .
این اصل ، به نام " اصل عدم قطعیت " معروف است .


پس ، به این نتیجه می‏رسیم ، که در فیزیک جدید : برخلاف عقیده مسلم فیزیک کلاسیک ، نمی‏توانیم قبلا ، مسیر یک ذره ، حتی ، به سادگی الکترون را ، معین کنیم .
بنابراین : اگر ، فیزیک ، قادر نباشد ، رفتار حتی یک الکترون را ، پیش‏بینی نماید : چگونه می‏توان انتظار داشت ، که بتواند ، رفتار دستگاه‏های وسیع و پیچیده را ، پیش‏بینی کند ؟


حال ، دوباره ، به فیزیک کلاسیک ، برگردیم :
تجربیات بی‏شمار، و محاسبات نظری دقیق ، به بیان یکی از اصول اساسی فیزیک ، موسوم ، به اصل دوم ترمودینامیک ، یا اصل حداکثر آنتروپی ، منتهی شده‏اند .

آنتروپی ، مقداری است ، که تغییرآن ، مساوی نسبت تغییر مقدار گرمای موجود ، در یک دستگاه ، به دمای مطلق است .
آن دما ، موسوم به دمای کلوین است .
که می‏دانیم ، دمای مطلق ، همان دمای سانتی‏گراد است ، به علاوه عدد 273 .


این تغییر ، در یک دستگاه بسته ، همیشه مثبت است .
مثلا ، اگر یک کیلوگرم آب صد درجه را ، با یک کیلوگرم آب صفر درجه ، مخلوط کنیم ، دو کیلوگرم ، آب پنجاه درجه ، به دست می‏آید .
در اینجا ، با این‏که ، مقدار گرما ، تغییر نکرده است ، ولی ، مشاهده می‏کنیم ، که آنتروپی دستگاه ، زیاد شده است .
یعنی ، دیگر تنظیمی در دستگاه ، وجود ندارد .


اکنون ، آزمایش زیر را ، در نظر می‏گیریم :
دو ظرف در اختیار داریم ، که یکی ، پر از گاز گرم ، و دیگری ، پر از گاز سرد است ؛
این دو ظرف ، به وسیله یک لوله ، به هم مربوط هستند ؛
در وسط لوله ، یک شیر قرار دارد .


هرگاه ، یک ماشین گرمایی ، مثلا ، یک توربین را ، سر راه لوله ، قرار دهیم ، می‏دانیم‏که ، چنانچه ، شیر را ، باز کنیم :
1- گاز گرم ، به طرف ظرف سرد ، می‏شتابد .
2- در این شرایط ، بر روی پره‏های توربین ، فشاری وارد می‏شود .
3- این عمل ، باعث می‏شود که توربین ، به حرکت درآید .
در این شرایط ، ما می‏توانیم ، از حرکت توربین ، کار مفید ، به دست آوریم .


این امکانِ به دست آوردن کار مفید ، از دستگاه ، مربوط است ، به وجود اختلاف دما ، میان گازها ، در دو ظرف .
میزان این کار مفید ، بستگی به تنظیم میزان دماها ، در این دو ظرف دارد .


اگر ، گازها ، در دو ظرف ، در یک دما بودند ، هیچ جریان گازی ، از یک ظرف ، به ظرف دیگر ، پیدا نمی‏شد .
یعنی ، توربین به حرکت ، در نمی‏آمد .
یعنی ، کار مفیدی ، در دسترس نمی‏بود .


حال ، وضع دیگری را ، در نظر می‏گیریم :
شیر لوله را ، در شرایطی باز می‏کنیم ، که دیگر ، ماشین گرمایی ، در سر راه لوله ، موجود نیست ؛
گاز گرم یکی از ظرف‏ها ، به سوی ظرف سرد ، می‏شتابد .
به تدریج ، محتویات دو ظرف ، مخلوط می‏شود .
و بعد از مدتی ، تفاوت محتویات دو ظرف ، تشخیص داده نمی‏شود .
زیرا ، هر دو ظرف‏ ، در یک دمای متوسط ، قرار خواهند داشت .
در این مرحله ، مشاهده می‏کنیم که ، آنتروپی دستگاه ، زیاد شده است .
یعنی ، دیگر ، تنظیمی در قسمت‏های مختلف دستگاه ، وجود ندارد .
به این معنا ، که دیگر ، کار مفیدی از انرژی دستگاه ، نمی‏توان به دست آورد .
این حالت نهایی دستگاه ، حالت بیشترین احتمال است .


هرگاه ، وقت کافی بدهیم ، بالاخره دستگاه ، به این حالت (حالت بیشترین احتمال) ، خواهد رسید .


از طرفی ، می‏دانیم ، که :
میزان دمای یک گاز ، نشانه‏یی ، از سرعت متوسط مولکول‏های آن است ،
یعنی ، سرعت ، با دما ، زیاد می‏شود .


لذا ، در آغاز آزمایش ، مولکول‏های گاز ، در ظرف گرم ، سریع ،
و مولکول‏های گاز ، در ظرف سرد ، کند ، حرکت می‏کنند .
یعنی : مولکول‏ها ، در دو ظرف ، بر حسب سرعتشان ، تنظیم شده‏اند .
بنابراین ، در پایان آزمایش : دو ظرف ، دارای یک میزان دما ، خواهند بود .
و دیگر ، تنظیمی برحسب سرعت ، وجود ندارد .
یعنی دیگر ، دو قسمت ، از هم مشخص نیستند .
این حالت ، دارای بیشترین احتمال است .
در این حالت ، مولکول‏ها ، در شرایط بزرگ‏ترین بی‏نظمی هستند .


این نتیجه پایانی : حلقه ارتباط میان فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان است .

در فلسفه ایران باستان ، در جهانی‏که ، اهورامزدا (خداوند خرد) ، آن را ، خلق کرده است ، دو اصل ، موجود است :



اصل نیکی و اصل بدی .


اصل نیکی : اصل سازندگی .

اصل بدی : اصل مرگ .

اصل نیکی : اصل نظم .

اصل بدی : اصل بی‏نظمی .

اصل اول : تابع سپنتامانیو ، یا روح‏القدس .
اصل دوم : تابع انگرامانیو ، یا روح بدی ، نامیده شده‏اند .

در نبرد میان این دو ، تمام ماده جهان ، درگیر است .
چه ماده زنده باشد ، چه بی‏جان .

اصل خوبی ، در کار است ، که نظم را ، برقرار سازد !
و اصل بدی ، در کار است ، که هر نظمی را ، در جهان معدوم کند !

با این اصل مهم ، توجه داشته باشیم که : نظم ؛ به معنی وجود ، و امکان تشخیص است .

حال ، برحسب قانون دوم ترمودینامیک ، حالت نهایی یک دستگاه ، در طبیعت ، همان حالت بیشترین احتمال است .
یعنی : حالت بزرگ‏ترین آنتروپی ، و بیشترین بی‏نظمی .


در نتیجه ، این قانون طبیعت ، جهان را ، به سوی عاقبت خود ، می‏راند ، که عبارت است از :
بی‏نظمی کامل ، یک‏نواختی تشخیص‏ناپذیر ، و نهایتا ، مرگ .


این عاقبتِ جهان را ، فیزیک‏دانان "مرگ گرمایی جهان" ، نام نهاده‏اند .

حتی ، امروزه ، افراد زیادی ، عقیده دارند ، که عاقبت جهانی که ، در آن زندگی می‏کنیم ، همین است !
یعنی ، مرگ و نابودی جهان .
در اینجا ، عقیده اساسی فلسفه ایران باستان ، روزنه‏یی از امید را ، می‏گشاید :
عقیده نبرد دائم ، میان خوب و بد !
جنگ همیشگی ، میان مرگ و زندگی !
یعنی ، تضاد پیوسته ، بین نظم و بی‏نظمی !

اصل حداکثر آنتروپی و بی‏نظمی ، در خدمت اصل تخریب است .
قوانین جهان مادی ، طوری است : که به تدریج ، جهان را ، به سوی مرگ می‏راند .

ولی ، در این جهان ، اصل نیکی ، و نظم هم ، وجود دارد .

اصل نیکی و سازندگی ، در نبرد دایمی ، با بی‏نظمی و مرگ است .

فرصت مغتنمی است ، که به یک اصل معنوی برجسته ، توجهی ژرف را ، معطوف بداریم :

اصل نظم ، به روح سپنتا ، سپرده شده است .

این ، روح نه تنها ، تابع قوانین مادی نیست ، بلکه ، می‏خواهد ، آن را ، سازمان دهد ، و از نابودی نجات بخشد .

حال ، می‏خواهیم ، از روی یک مثال فیزیکی ، نشان دهیم ، چگونه ، ممکن است ، این اصل ، اثربخش باشد :
لذا ، دوباره ، آزمایش ماکسول را ، در نظر می‏گیریم :


به خاطر می‏آوریم ، که دو ظرف داشتیم :
1- یکی ، پر از گاز گرم .
2- دیگری ، پر از گاز سرد .
این دو ظرف ، به وسیله یک لوله ، به هم متصل می‏شوند .
در وسط این لوله ، یک دریچه جداکننده ، قرار گرفته است .
وقتی‏که ، دریچه را ، باز می‏کنیم : گازهای دو ظرف ، بعد از مدتی ، کاملا ، مخلوط می‏شوند .
یعنی ، هر دو ظرف ، به حالت تعادل می‏رسند .
و دما ، در هر دو ظرف ، یکسان می‏شود .
بعد از این‏که ، این حالت یک‏نواختی ، حاصل شد ، دیگر ، هیچ جریان طبیعی ، وجود ندارد .
جریانی‏که ، به‏وسیله آن ، مولکول‏های تندتر ، از مولکول‏های کندتر ، جدا ‏شوند .


در چنین شرایطی ، یک موجود هشیار را ، در نظر بگیرید :
موجودی هوشمند ، که در کنار دریچه ، نشسته ، و مراقب حرکت مولکول‏ها است .

می‏دانیم‏که ، این موجود هشیار ، به شیطان ماکسول ، موسوم است .


حال ، با این تصور ، که این شیطان ، هر زمانی‏که ، یک " مولکول تند " را می‏بیند ، که از راست به چپ می‏رود ، دریچه را باز می‏کند ، تا آن مولکول ، به ظرف دست چپ ، داخل شود ؛
و هر زمان ، که این شیطان ببیند ، یک "مولکول کند" ، از ظرف طرف چپ ، به ظرف طرف راست ، می‏رود ، دوباره ، دریچه را ، باز می‏کند ، تا آن مولکول ، داخل ظرف دست راست شود .
به این طریق ، بعد از مدتی ، موفق می‏شود ، که مولکول‏های تند را ، از مولکول‏های کند ، جدا کند .
یعنی دستگاه را ، دوباره ، به حالت اولیه خود ، برگرداند .
و مقدار انرژی قابل استفاده ، برای به دست آوردن گاز را ، زیاد کند .
یعنی ، موفق می‏شود ، که آنتروپی دستگاه را ، کم کرده ، و به نظم آن ، بیفزاید .


این ، همان عملی است ، که طبیعت ، قادر نیست ، انجام دهد .
او نظم را ، دوباره وارد بی‏نظمی کرده است .
و اکنون ، می‏تواند ، از دستگاه ، کار مفید ، به دست آورد .


در این عمل ، شیطان ماکسول ، خود ، کار مکانیکی انجام نداده است .
زیرا ، دریچه را ، بدون اصطکاک فرض کردیم .


به معنای دیگر :
این روح است ، ‏که دارای قدرت تمیز و گزینش می‏باشد .
یعنی : روح قدرت آن را دارد ، که بی‏نظمی را ، به نظم ، تبدیل کند .
پس ، می‏بینیم ، که خاصیت اصلی روح ، قدرت تمیز دادن و برگزیدن است .
از طرفی ، می‏دانیم که : ماده ، فاقد این قدرت است .


روح می‏تواند : برگزیند !
ولی ، ماده ، قدرت انتخاب ندارد .


روح ، می‏تواند : میان نظم و بی‏نظمی ، یعنی ، میان خوب و بد ، یکی را ، انتخاب کند .


اگر ، روح ، بد را ، برگزیند : بی‏نظمی ، انهدام ، و مرگ ، به بار می‏آورد .
چنانچه ، روح ، خوب را ، برگزیند : نظم و زندگی ایجاد می‏کند .



در اینجا ، باید تغییر کوچکی ، در لفظی که ، ماکسول ، به کار برده است ، بدهیم :
یعنی ، به جای کلمه شیطان ، از کلمه فرشته ، استفاده نماییم .

اکنون ، با فرض بالا ، نظریات کیهان‏شناسی را ، در نظر می‏گیریم :
کیهان شناسان ، امروزه ، دو نظریه عمده را ، مد نظر دارند :
اول : نظریه خلقت آنی .

دوم : نظریه خلقت دائمی .

در نظریه اول ، فرض می‏شود :
نخست ، تمام ماده جهان ، در حجم بسیار کوچکی ، متراکم بوده است .
به طوری‏که ، غلظت این ماده ، بسیار زیاد بوده ، که در یک آن ، منفجر شده است .
حالت انبساطی شروع شده است ، که هم اکنون ، نیز ، ادامه دارد .


در نظریه دوم ، یعنی نظریه خلقت دایمی ، فرض می‏شود :
ماده میان ستاره‏ها ، همواره ، خلق می‏گردد .
یعنی ، پیاپی ، ستاره‏های جدیدی ، در حال تشکیل هستند .
به طوری که ، غلظت ماده ، در یک جهانِ در حال انبساط ، همواره ، ثابت است .
و ما ، خود ، جزیی از این تحول مداوم هستیم .


در اینجا ، یک سوال عمده ، پیش می‏آید :
که ، آیا ، در نقشه عظیم ایجاد نظم و زندگی ، ما هم ، سهمی داریم ؟
و چنانچه ، دارای سهمی هستیم ، نباید در این تحول ، با اخلاص کامل ، بکوشیم ؟

اگر ، از یک سو بگوییم : روح ، از ماده ، متفاوت است ، و تابع قوانین آن نیست ،
و از طرف دیگر ، بگوییم : روح ، از راه حیات بخشیدن ، دارای قدرت سازماندهی به ماده می‏باشد ،

با چنین فرض‏هایی ، این سوال ، مطرح می‏شود :
چگونه ، ارتباط میان روح و ماده ، به وجود می‏آید ؟


این مطلبی است ، که همواره ، فلاسفه را ، به خود مشغول کرده است .
این مهم ، امروز نیز ، یکی از مسائل بزرگی است ، که توجه بیوفیزیک‏دان‏ها و بیوشیمی‏دان‏ها را ، به خود ، جلب می‏کند .


بسیاری از علما ، عقیده دارند :
شیمیِ ماده زنده ، با شیمیِ ماده بی‏جان ، فرق دارد !

امروزه ، می‏دانیم‏که ، در ساختن مولکول‏های آلی ماده زنده ، روش‏های بسیار لطیف‏تری ، از روش‏های خشن ، به‏کارمی‏رود .


یک کارخانه شیمیایی : اتم‏ها و ذرات را ، با لطافت و نرمی بی‏نهایت ، به اشکال مختلف ، درآورده ، و می‏آراید .
در یک موجود زنده : ایجاد این لطافت ، نظم پذیری و آرامش ، برعهده روح است .

بنابراین ، در هر موجود زنده ، گوهری است ، که روح نام دارد .
گوهری ، که با جسم مادی ، متفاوت است .
گوهر روح : دارای قدرت تمیز دادن ، دوست داشتن ، و برگزیدن است .


روح : قادر است ، خواصی را ، ترکیب کند ، که فقط ، خود او ، می‏تواند بشناسد .

مثلا ، روح : قدرت آن را دارد ، که رنگ را ، از یک عدد ، که عبارت از ، طول موج نور است ، به وجود آورد .
زیبایی رنگ آبی دریا را ، دوست داشته باشد .


روح ، قدرت پدید آوردن نغمه ، از طول موج صوتی ، در هوا را ، دارد .
روح ، می‏تواند : موسیقی را ، دوست داشته باشد .

روح ، می‏تواند : زیبایی را ، تشخیص دهد .

روح ، می‏تواند : زیبایی را ، دوست داشته باشد .

روح ، می‏تواند : ماده را ، سازمان دهد .

روح ، می‏تواند : ماده را ، از قوانین بیهوده احتمالات ، رهایی بخشد .


این است ، درسی بزرگ ‏، از عقاید ایران باستان :

ما موجوداتی ذی‏روح هستیم .
دارای قدرت دوست داشتن و برگزیدن .
قدرتِ گزیدن خوبی یا بدی .


قدرت انتخاب نظم و زندگی .
یا ، رفتن به طرف بی‏نظمی و مرگ .

گفته شده است :
- سرانجام ، نیروی خوبی ، پیروز خواهد شد .

- جهان ساخته می‏شود .

- مردم دنیا به آزادی ، بهروزی ، نظم و عدالت ، نایل می‏گردند .










دانشگاه پاریس
کاخ اکتشافات
خیابان فرانکلین د . روزولت
پاریس هشتم

پاریس ، 12 نوامبر 1956

ریاست محترم ،

توسط آقای واسی ، از ورود جنابعالی به پاریس ، مطلع شدم . امیدوارم ، سفرتان ، به خوبی ، گذشته باشد .
بدین وسیله ، خواهشمند است ،که برای ایراد سخنرانی در کاخ اکتشافات ، در روز 17 نوامبر 1956 ، ساعت 15 ، در این مکان ، حضور یابید.
موضوع کنفرانس ، طبق پیشنهاد حضرتعالی"فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان" است ، و مشتاقانه ، 25 کارت دعوت را ، خدمت شما ، تقدیم می‏دارم .
البته ، اگر کارت دعوت‏های بیشتری بخواهید ، بنده با کمال میل ، این کار را ، انجام خواهم داد .

با تقدیم احترامات
آ . لو وِی

آقای حسابی
ریاست دانشکده علوم دانشگاه تهران
هتل رویال مونسو
شماره 35 ، خیابان اُش
پاریس

" فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان"

پروفسور محمود حسابی


سخنرانی که ، استاد ، در سال 1342 ش ، در "انجمن فرهنگ ایران باستان " بیان نمودند .
به واسطه استقبال زیاد ، از این مقاله و نظریه نوین ، به ویژه ، از سوی فلاسفه و فیزیک‏دانان ، مطالب این سخنرانی ، به شکل یک مقاله ، تدوین گردید ، و به احترام انجمن فرهنگ ایران باستان ، در سال 1343 ش ، در نشریه آن انجمن ، به چاپ رسید .
 
http://www.hessaby.com


فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  


 
 
گروهبندی :
 

 
  پربازدیدترین ها:
 
توانمندی زبان فارسی در برابر زبان تازی ( عربی )

بحرين

واژگان فارسي را به‌كار گيريم

در شهر سوخته يافت شد: خط‌كش 5 هزار ساله با دقت نيم ميلي‌متر

شمار فارسي زبانان در سرزمين‌هاي خوارزم و فرارود


 
 
خانه| بایگانی | تماس با ما