پنج شنبه18 شهريور 1389                         خانه تماس با ما بایگانی  
 
بازدید: 173 تن
 

زبان و حس ملّي


شاهرخ مسكوب

زبان،‌هم اساسي‎ترين و همگاني‎ترين وسيله‎ي ارتباط است در زندگي روزانه و هم مناسب‎ترين وسيله است براي صورت دادن و به هستي درآوردن انديشه، و همچنين براي توضيح و بيان حسيّات. مي‎توان گفت، زبـان مـادّه‎ي تفـكّـر است، همـان طـور كـه سنگ يا مـوم مـادهّ‎ي مجسّمه است. انـديشه در زبـان « جسمانيّت» مي‎پذيرد. براي اين كه مردمي پراكنده، صورتمند (صاحب صورت، صاحب فرم) و از حسّيّات همديگر خبردار شوند و « هم‎حسّي» پيدا كنند و در نتيجه به صورت يك مجموعه‎ي انداموار (ارگانيك) درآيند- ملّت بشوند- وسيله‎اي بهتر از زبان ندارند. زبان به‎ترين وسيله است، امّا براي شكل دادن به ملّت تنها وسيله نيست؛ گذشته از فولكلور، اسطوره و دين، معمولاً هنرها و عوامل فرهنگي و اجتماعي ديگر هم آن را همراهي مي‎كنند: رقص و موسيقي در هند، نقاشي در چين، معماري و مجسّمه‎سازي و باز موسيقي و نقّاشي در اروپا، مثال‎هاي بدي نيستند تا توجه كنيم كه هنر، همراه با زبان و عوامل ديگر، در ايجاد يك ملّت و تكوين خصلت آن دستي دارد. در ضمن مي‎دانيم كه هنر بزرگ و جهاني (برخلاف علم) خصوصيّت دوگانه‎اي دارد؛ در عين جهاني و كلّي بودن، ملّي و محلّي است.

همان‎طور كه مي‎دانيد، ما براي تكوين و ايجاد هويت ملّي خودمان تقريباً از همه‎ي اين عوامل (به جز معماري) بي‎بهره بوديم. در اسلام، هنرهايي كه نام برديم جايز نيست؛ پس، از اين جهت نيز كار ما دشوارتر بود و مليّت ما جز زبان، مأوايي نداشت.

يك نكته‎ي ديگر بگوييم و اين بحث را تمام كنيم. گسترش مسيحيّت، اساساً متكي به نيروي نظامي نبود؛ يعني در كار اين گسترش، روي هم رفته اقوام متفاوت از نظر نظامي و سياسي در برابر هم قرار نمي‎گرفتند. به همين سبب زبان رسمي و نوشتاري ملّت‎هاي جديد اروپايي (ملّت‎هاي مسيحي) در جريان پيدايش و تكوين خود، ناچار نبود در قبال دين وضع بگيرد.

زبانِ لاتين، زبان دين و فرهنگ بود. معمولاً نقش زبان عربي را در امپراتوري اسلام، به زبان لاتين در اروپاي قرون وسطا تشبيه مي‎كنند. اين مقايسه فقط تا اندازه‎اي پذيرفتني است نه بيش‎تر، چون رابطه‎‎ي زبان لاتين با مسيحيّت به كلّي با پيوند زبان عربي و اسلام متفاوت است.

عربي، زبانِ قومي بود كه دين تازه‎اي را با جهاد به سرزمين‎هاي ديگر برده بود. كتاب دين (كلام خدا) هم به همين زبان بود. به اين ترتيب هر نوع استقلال ملّي يا فرهنگي، هر نوع بيرون آمدن از سلطه‎ي مادي يا معنوي قوم غالب، ناچار مسأله‎ي زبان را مطرح مي‎كرد. بايد به نحوي در برابر آن، موضع مي‎گرفتند، تكليف خود را با آن روشن مي‎كردند. زبانِ دين و زبانِ حكومت عرب، بدجوري يكي شده بودند و پرداختن به زبان (عربي يا فارسي) معنايي سياسي و « ملّي» پيدا كرده بود.

ابوحنيفه يكي از پيشوايان چهار فرقه‎ي بزرگ تسنّن است؛ عالِم بزرگي است. ببينيد حتّا او وقتي در كارِ عبادت، زبان فارسي را مثل عربي جايز مي‎داند، به چه تهمتي متهم مي‎شود:

... يكي از اين اختلاف‎ها از نظر سياست مذهبي بسيار مهم است؛ زبان رسمي عبادت‎ها در اسلام تازي است. همه‎ي كارهاي پرستش با زبان قرآن اجرا مي‎شود. اكنون اگر كسي نتواند به عربي سخن بگويد، آيا مي‎تواند فاتحه و جز آن را به زبان مادريش بخواند؟ ابوحنيفه كه ايراني‎نژاد بود يگانه كسي شد كه اين را روا شمرد و دليلش اين بود كه: قرآن در كتاب‎هاي پيشين هم فرود آمده بود (شعرا 196) آن نيز به زباني جز تازي مي‎بوده است. پس غير عرب‎ها حق دارند آن‎ها را قرآن بدانند. دشمنان ابوحنيفه، او را به مجوس‎گرايي متّهم كردند زيرا كه وي نخستين بار اين سخن را درباره‎ي زبان فارسي باز كرده بود.(1)

براي گسترش و رواج عربي، حتّا حديث هم جعل كرده بودند؛ حديثي از قول ابو هُريره كه گويا خدا از سخن فارسي و كلام شيطان‎هاي خراسان و جهنّمي‎هاي بخارا بيزار است و زبان اهل بهشت عربي است. در مقابل، حديثي ديگر (لابد از ابوهريره‎اي عجمي!) مي‎گفت : «فارسي و عربي هر دو زبان اهلِ جنّت است».(2)

زبان اصلي انجيل‎ها، عبري و يوناني بود. ترجمه‎ي كتاب مقدّس به لاتين، سبب شد كه اين زبان بعدها به صورت زبان كليسا، زبان ديني مسيحيان غرب درآمد. زبان قرآن پيوندي با قومِ حامل دين داشت ولي زبان انجيل‎ها با هيچ قومي (به عنوان حامل دين) پيوند نداشت. اوّلي زبان قوم عرب بود و به سود حكومت اعراب نقش سياسي و تاريخي مؤثري داشت؛ دوّمي از نظر استقرار حكومت يك قوم، به كلّي بي‎اثر بود. البتّه زبان لاتين وسيله‎اي براي حكومت كليسا بود، ولي كليسا، ملّت يا قوم و يا چيزي از اين قبيل نبود، بيش‏تر به دولت شبيه بود تا ملّت. وانگهي از دوره‎ي تسلّط امپراتوري رم بر اروپا، يعني پيش از پيدايش مسيحيّت، زبان لاتين زبان فرهنگي اروپاييان بود، از راه اين زبان، نوعي « همفرهنگي» در قسمت‎هايي از اروپا برقرار شده بود. اين است كه مقايسه‎ي نقش عربي و لاتين در دو فرهنگ اسلامي و مسيحي، بدون توجّه به تفاوت‎هاي آن‎ها ممكن است ما را به اشتباه بيندازد.

باري، در مغرب زمين هم، زبان اساسي‎ترين وجهِ تمايزِ قومي از قوم ديگر بود؛ امّا از آن جا كه اروپاييان قرن‎هايي پيش‎تر به مسيحيّت گرويده بودند، وقتي كه هر قوم و يا ملّتي به هويت خود توجّه يافت، زبان كه جلوه‎گاه اين خودآگاهي بود، به تاريخ خود قوم يا ملّت روي آورد، بدون اين كه اين كار منافاتي با امر دين يا زبان داشته باشد. چند اسم را فقط به عنوان مثال ذكر مي‎كنيم: پارسيفال و ني‎بلونگن ليد آلماني‎ها، شانسن دوژست‎هاي فرانسوي‎ها، بئوولف، اِلسيد و ارلاندو فيورو، به ترتيب در مورد انگليسي‎ها، اسپانيايي‎ها و ايتاليايي‎ها. اين نمونه‎ها در ضمن يادآور ايلياد و اُديسه و نقش فرهنگي است كه حماسه در تشكيل اقوام و ملّت‎ها داشت.

به هرحال، ملّت‎هاي مغرب زمين در آغاز كارشان به « تاريخ» و « فرهنگ تاريخي» خود بازگشتند. امّا جالب توجّه اين است كه وقتي مضمون‎ها و داستان‎هاي دينيِ مشترك (مسيحي) را به زبان ملّي مي‎سرودند، آن‎ها را به عنوان آثار ملّي خود تلّقي مي‎كردند. آميختگي مسيحيّت، كه دين سراسر اروپا بود، با شواليه‎گري، كه هم پديده‎اي اروپايي بود و هم خصلتي بومي داشت، از جمله موجباتي بود كه « ملّي شدن» پهلوان‎هاي مسيحي را ممكن مي‎ساخت؛ به طوري كه مثلاً پارسيفال- مقدّسي مسيحي كه به آيين شواليه‎ها در طلب « جامِ مسيح (Graal) سفر مي‎كرد- در قرون وسطا هم پهلوان آلماني‎ها بود و هم پهلوانِ فرانسوي‎ها. مقامي كه ممكن نبود رولاند و به طريق اولي زيگفريد به دست آورند. زيرا هر چند كار حماسي رولاند، هم مذهبي بود و بر ضدّ كفّار مي‎جنگيد، ولي كفّاري كه به فرانسه هجوم آوردند، نه جاي ديگر. به اين ترتيب مبارزه‎ي او خصلتي ملّي- در حد ملّت فرانسه- مي‎يافت و از آن فراتر نمي‎رفت.

امّا در كشورهاي اروپاي غربي هم بعدها زبان‎هاي ملّي در امر دين راه‎يافتند و دخالت كردند. در جريان اصلاح دين در مخالفت با دربار پاپ و آيين كاتوليك، نخستين بار، آلماني زبان كليسا شد و لوتر كتاب مقدّس را به اين زبان ترجمه كرد. (در قرن 16) كمي بعد همين اتفاق در انگلستان افتاد و كم كم كتابي كه فقط به زبان لاتين (زبان دين) بود، به همه‎ي زبان‎ها درآمد.

 

1-درس‎هايي درباره‎ي اسلام- گلدچيهر- ترجمه علي نقي منزوي- ص 101- انتشارات كمانگير- تهران 1357

2-نگاه كنيد به: تاريخ ادبيات در ايران- دكتر ذبيح‎الله صفا- چاپ پنجم- جلد اول- ص 146- انتشارات فردوسي- تهران 1363

                  نقل از كتا ب هو يت ايراني و زبان فارسي                                                 



فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  


 
 
گروهبندی :
 

 
  پربازدیدترین ها:
 
توانمندی زبان فارسی در برابر زبان تازی ( عربی )

بحرين

شمار فارسي زبانان در سرزمين‌هاي خوارزم و فرارود

نفوذ زبان فارسي در زبان كشميري

دگرگون سازي هويت ايراني در تاريخ


 
 
خانه| بایگانی | تماس با ما