دوشنبه11 ارديبهشت 1396                         خانه تماس با ما بایگانی  
 
بازدید: 2003 تن
 

شعر‎ نوي دهه‎هاي 40 و 50، نور كور سويي از چراغ «نه گفتن» بود. همين و بس


احمد‎سميعي (ا.شنوا)

اشاره‎اي براي ياد‎آوري
در بخش دوم اين نوشتار كه در شماره‎ي پيش چاپ شد، تاثير كودتاي 28 امرداد 1332 را برگشوده شدن فصل نويني در شعر نوي فارسي واگويه كرديم و نشان داديم كه اين شعر به چنان مسيري از ايهام سرايي افتاد كه موجب مي‎شد هر خواننده، به ويژه جوانان پر شور و معترض، برداشت متفاوتي از مضمون‎ يك شعر داشته باشد. اين روند پيامد ديگري هم داشت كه عبارت بود از «مخاطب محوري» بدين معنا كه زماني رسيد كه پسند و اقبال خوانندگان به شاعر فرمان مي‎داد چه شعري بسرايد، و چگونه بسرايد!
اينك ادامه‎ي اين وا‎كاوي را پيش رو داريد

***
در نظر آوريم كه كتابي براي نمره‎ گرفتن به علتي چند ماه در وزارت فرهنگ و هنر مي‎خوابيد. ظاهر امر اين بود كه موضوع نگران كننده‏اي براي مولف و ناشر پيش آمده بود ولي موضوع آن‏قدر‎ها هم كه ظاهرش نشان مي‎داد، «تراژيك» نبود، به شرط آن كه ناشر و مولف مي‎توانستند از ماجرا بهره‎برداري كنند. در اين صورت «چو» مي‎افتاد كه بله فلان كتاب در «سانسور» گير‎كرده است، و چون خبر دهن به دهن مي‎گشت كساني را تشنه آن مي‎كرد، فرق نمي‎كرد كه كتاب خوب باشد يا بد. سرانجام كتاب پس از چندي سر از محاق سانسور بيرون مي‎آورد و آنگاه بود كه براي خريدنش سر و دست مي‎شكستند. حتي پيش مي‎آمد كه مولف ناقلايي يكي دو نكته را كه مي‎دانست دستگاه به آن‎ها حساسيت دارد در كتابش بگنجاند و بدين‎گونه آن را در دست‎انداز بيندازد، و با اين ترفند زمينه‎ي شهرت و فروشي براي آن فراهم كند. معلوم بود كه هر كتاب كه مورد چون و چراي دولت قرار گيرد، ولو بي‎ارزش، استقبال بي‎چون و چراي خواننده را به همراه خواهد داشت. ارزش نفي حكومت خيلي بيشتر از ارزش اثبات محتوا بود.
و اما موضوع شيرين ديگر موضوع «ممنوع القلمي» بود كه هنوز هم ماهيتش روشن نشده است. معروف بود كه يك ليست چهل پنجاه نفري يا بيشتر از «ممنوع‎القم‎ها» هست، يا از كتاب‎هاي خاصي. به هر حال، فرض بر اين بود كه نوشته‎اي از اين افراد نمي‎بايست به چاپ برسد، ولي وقتي اسم‎ها را مي‏شنيديد سردرگم مي‎شديد، زيرا در ميان آن‌ها بعضي قلم‏زن‎هاي مشكوك بودند، مظنون به سرو سر با حكومت. از لحاظ اعتبار قلمي نيز تفاوت زياد در ميان آن‌ها ديده مي‎شد. با اين حال، در عمل ديده نمي‎شد كه كسي از قلم زدن محروم بماند، و حتي افراد « ممنوع القلم» كه به ظاهر مورد غضب حكومت بودند، خيلي بيش از ديگران مورد لطف نشريات دولت‎يار ( كه همه‎ي نشريات كم و بيش چنين بودند) بودند، با آن‌ها مصاحبه مي‎كردند، و اظهار نظر مملكتي از آن‌ها مي‎خواستند.
اين شايعه‎ي ممنوع القلمي مي‎توانست واجد بركاتي باشد كه از جمله، شهرت كاذب براي صاحب قلم بود. فرد وارد شده در « ليست» چه بسا باد به غبغب مي‎انداخت كه: بله، اين منم كه با حكومت پهلوي درافتاده‎ام، ولو چيزي به عمرش ننوشته بود كه به خواندن بيرزد. نمونه‎اي بياورم: يكسالي پيش از انقلاب به خانمي برخوردم كه اهل قلم بود و بر سبيل صحبت از او پرسيدم كه بر سر چه كاري مشغول است. با نازش و رضا‎مندي خاصي جواب داد: «هيچي، ما كه ممنوع‎القلميم».
من كه قدري از چگونگي قضايا با خبر بودم، لبخند زنان گفتم: «به ، چه افتخاري، خوش به حال شما». كه از اين جواب و طرز گفتنش يكه خورد.
همين خانم در همان زمان يك مقام دولتي داشت كه به هر كسي داده نمي‎شد. نيز چندي بعد شنيدم كه نوشته‎اي از او را در تلويزيون به فيلم درمي‎آوردند كه حادثه نان وآب‎داري بود، و آن نيز نصيب هر كسي نمي‎گشت. با رسيدن انقلاب موضوع فيلم معوق گذارده شد.
به طور كلي ادعاي آزادي‎خواهي و مخالف‎خواني در قلمرو قلم، بازار آشفته‎‎اي داشت. كسي درست سر درنمي‎آورد كه چه كسي، چه كاره است. بعضي از قلم‎هاي تند و تيز بودند كه معروف بود كه دستور بگير از خود دستگاه هستند، و قرائني نيز اين شايعه را تاييد مي‎كرد.
اوضاع و احوال زمانه طوري بود كه برخي از كساني كه در پريدن به اين و آن بي‎پروا بودند. پشت‎گرمي خود دستگاه را با خود مي‎داشتند. در مورد يكي از آن‌ها كه استعداد كم نظيري در فحاشي داشتن و هميشه سنگ اول ادبيات نو را هم به سينه مي‎زد ماجراهايي پيش آمد. اين شخص پس از «قيقاج» رفتن‎هاي متعدد، سرانجام از ايالات متحده آمريكا سردرآورد و در آن جا به فعاليت برضد رژيم شاه پرداخت. روزي شاه در يك مصاحبه مطبوعاتي با روزنامه‎نگاران
خارجي ـ كه شخص كيسينجر وزير خارجه‎ وقت آمريكا نيز در آن حضور داشت ـ چون حرف مخالفان به ميان آمد، گفت: اين كسي كه اكنون در دانشگاه‎هاي شما (آمريكا) درس مي‎دهد و بر عليه ما مشغول تبليغ است، خود از ايادي دستگاه امنيتي ما بوده است.»
خوب، اين شهادت كسي بود كه قاعده‎تا همه‎ي اسرار مملكتي به او گزارش مي‎شد.
با اين حال نه آن چنان بود كه جوان‎ها يك‎باره قلم به دست‎ها را نشناسند. پس از چندي قلب از اصل بازشناخته مي‎شد. ولي قلاب نيز مي‎توانست بازار خود را داشته باشد، زيرا كه در هر حال هر نوشته‏ي «بودار» از زبان هر كسي بود ـ به دهن‎ها مزه مي‎كرد، و گذشته از اين در فضاي تيره‎اي كه بود، مي‎توانست شب گربه سمور بنمايد، و لنگه كفش در بيابان نعمت خدا باشد.
از سوي ديگر مي‎توان حدس بزنم كه دستگاه به اين نتيجه رسيده بود كه « آشفتگي ارزش‎ها» به سود او تمام مي‎شود، بنابراين آميختگي قلب با اصل را تشويق مي‎كرد. بدين گونه بود في‎المثل جايزه « ادبي» « فروغ فرخزاد» ايجاد مي‎گشت و كارگردان آن روزنامه نيمه رسمي اطلاعات مي‎شد و مخارج آن از درآمد «شو» show‎هاي كاباره تامين مي‎گرديد.
خود وسعت تبليغي كه درباره‎ فروغ فرحزاد صورت مي‎گرفت، خالي از معني‎دار بودن نبود. در اين جا وارد بحث پايگاه شاعري او نمي‎شويم كه جاي بررسي مفصل‎تري دارد، ولي براي بالا بردن او پروين اعتصامي را پايين آوردن و او را شاعر «نخود و لوبيا» خواندن، چيزي نيست كه بشود به سادگي از سرش گذشت. پروين، چه در زندگي و چه در شعر، نماينده‎ي روح نجيب و متين و اصلاح‎جوي ايراني بود، در حالي كه فروغ‎فرحزاد، نه در شعر و نه در زندگي، براي يك بانوي ايراني نمي‎توانست سرمشق باشد. او اين استشمام زيركانه را يافت كه سكس اگر با سياست آميخته نشود، نشئه گذرنده‎اي خواهد داشت. ولي كدام چشم كار ديده است كه بين سينه‎ي چاك شده براي آزادي و سينه‎ي «پيرهن چاك و غزل‎خوان و صراحي در دست» فرق نگذارد؟ در هر حال، در دوران و محيطي هستيم كه موضوع اخلاق را در كلام نمي‎توانيم از ياد ببريم، ولي بي‎بند و باري‎ها و نيز برافروختگي‎ رواني‎اي كه ايجاد شده بود، همه چيز را در قدم سياست قربان مي‎كرد.
نظير همين غفلت در مورد بعضي از شعراي دوره‎ي بعد از مشروطه نيز به كار رفت كه هنوز زمان درازي از مرگشان نگذشته بود. منظور كساني چون عارف، عشقي، فرخي يزدي و اشرف‎الدين گيلاني، است  همه مي‎دانيم كه در دوره‎ي 25 ساله ( از 28 مرداد تا 22 بهمن) اين عده در ذهن جوانان ما نزديك به از ياد رفتگان بودند، به ندرت خوانده مي‎شدند، يا حرفي از آن‌ها در مطبوعات به ميان مي‎آمد.
اگر بگوييم كه جوانان ايران در اين دوره به دنبال مبارز شكست خورده مي‎گشتند، اين هر چهار تن، «فرد اعلاي مبارز شكست خورده يا شهيد» بودند، و كارنامه‎ي مقاومت و مظلوميت آنان خيلي درخشان‎تر از كسي چون نيما بود.
عارف نمونه‎ي بارز شاعري بود كه مانند شمع خود را در غم غربت ايران آب كرد. اشرف الدين گيلاني در همين راه كارش به ديوانگي كشيد. عشقي در اوج جواني در خون خود درغلطيد، و فرخي پس از مشقت‎هاي جانفرسا ... در گوشه‎ي زندان جان سپرد.
آيا اينان، يك نسل بعد، با گذشت سي‎چهل سال، مستحق يك چنين بي‎اعتنايي‎اي بودند، در حالي كه زماني نبض ايران در بيت‎بيت سخنانشان زده بود؟ و مگر نه آن بود كه هر يك از اينان در دوران خود محبوب‎ جمع كثيري بوده بودند؟ براي شنيدن كنسرت‎ عارف سر و دست شكسته مي‎شد، و روزنامه‎‏ي نسيم شمال را مانند كاغذ زر مي‎بردند. هيچ يك از شعراي نوپرداز ـ و نه خود نيما ـ به آستانه‎ي قبول عامي كه اين چهار رسيده بودند، راه نيافتند.
اين تمركز بر سر حال و غفلت از گذشته و آينده‎ي، خاص ملت‎هايي است كه در ناايمني و تزلزل رواني به سر مي‎بردند، و اشتغال‎هاي ذهني امروزي مجال به آنسو‎تر نگاه كردن را از آنان سلب مي‎كند.
اكنون ديدن و فراتر از آن را نديدن، از سبك‎باري فرهنگي نيز حكايت دارد: كم اطلاعي از تاريخ، از موضوعات اجتماعي و به طور كلي از ابعاد چند گانه زندگي. واقعيت آن است كه نظام آموزش‎ ما و بسته‎بودن فضاي فكري به جوانان آن مقدار وسعت ديد عرضه نمي‎كرد كه بتوانند به عمق قضايا بروند. به اين حساب و در چنين جوي جوانان درس خوانده ما نتوانسته بودند از افراط و تفريط و تعصب خود را رهايي بخشند. و از اين رو تلقي‎اي كه راجع به بعضي از سردمداران شعر نو بود، بي‏شباهت به دخيل بستن به انجير نبود.
نيما در رديف امامزاده‎ها قرار گرفته بود، و انتقاد از او ممكن بود كه كار را به دست به يقه شدن بكشاند. گروه طرفداران شعر نو، شبيه به يك گروه نو مذهب شده بودند، و هر نوع معارضه با نظر خود را در حكم بي‎حرمتي مي‎گرفتند. از آن جا كه ادبيات گذشته و ايران را نمي‎شناختند، ابا نداشتند كه هر كلمه باز بي‎مايه‎اي را در رديف گويندگان بزرگ ايران قرار دهند.
زماني گفته شد كه هفده هزار شاعر نو پرداز در سراسر ايران وجود دارد ولو اين رقم غلو‎آميز باشد، جاي شك نيست كه عده‎ي شعراي نو سرا از حد معمول در گذشته بود. هر هفته نشريات تهران و شهرستان‎ها پر بود از شعر نوي كه از گوشه و كنار فرستاده مي‎شد. رشدي كه ايران در دهه‎هاي چهل و پنجاه، از لحاظ كميت شاعر نو پرداز و نقاد نوپردازي كرد، اگر در زمينه‎هاي فني كرده بود، ما يكي از پيشرفته‎ترين كشور‎هاي جهان را مي‎داشتيم در واقع سرودن، نه معلوماتي لازم داشت، نه مقدماتي، نه فن و تمريني، يك مداد و كاغذي بر سرزانو بس بود كه تعدادي كلمات به دنبال همديگر قطار بشوند، به شرط آن كه استبعاد و غرابت در آن‌ها باشد.
نقد و تفسير و مصاحبه هم جاي خود داشت در هيچ يك از ادوار شعر فارسي، اين همه تاويل و تشريح برقلم نيامده بود، چنان‎كه اگر كسي در خارج از كشور هفته‎ نامه‎اي را مي‎گشود، به نظرش مي‎آمد كه هيچ موضوعي جدي‎تر از شعر نوگويي در ايران وجود ندارند، و همه‎ي مسايل مملكتي در گرو حل اين مساله قرار گرفته است.
و اما خوانندگان، اگر رقم چند هزار نو پرداز كه روزنامه‎ها ذكر مي‎كردند. درست باشد، همان كافي بود كه خود آنان خوانندگان هم‎ديگر بشوند، با اين حال كسان ديگر هم بودند.
شعر نو در ميان يك خانواده فكري مي‎چرخيد كه اعضايش جوانان بودند. از آن‌ها كه بگذريم در ميان گروه‎هاي ديگر و عامه مردم راه پيدا نكرد. منظورم از نو، نوخالص است، و گر نه بعضي نيمه‎نو نظير نادر پور و سايه، در محافل ميانه حال مرفه و حتي بزم خوشگذران‎ها نيز راه يافته بودند.
مردم زحمت‎كش و كساني كه كسب و كاري داشتند، و طبقه‎ اداري و افرادي كه سني از آن‌ها گذشته بود با شعر نو سرو كاري نيافتند. يخ ميان شعر نو و آن‌ها هرگز شكسته نشد. اگر «ماياكووسكي» شعر خود را مي‎برد به كارخانه و براي كارگر‎ها مي‎خواند، اگر شعر‎هاي دوره‎ي مقاومت « الوار» دست به دست مي‎گشت، نظير اين امر هرگز در ايران كه سرزمين شعر و شاعري است اتفاق نيفتاد. آن گاه كه دو سه تن از نوپرداز‎ها شعر‎شان را برداشتند و رفتند به قهوه‎ خانه‎اي در جنوب شهر تا براي مشتريان بخوانند، تجزيه ناكامي از آب درآمد، و ديگر هم تكرار نگشت.
معروف‎ترين بيت شعر نو كه به ميان جمع كشيده شد از شاعر كم نامي بود كه به هنگام تظاهرات دانشجويي خوانده مي‎شد: «من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه كسي برخيزد؟» همين يك بيت و بس ...
درپياده‎‏روي‎هاي دامنه‎ داري كه طي سال 57 در تهران برپا شد، و گاهي بيش‎از يك ميليون از گروه‎هاي مختلف در آن شركت مي‎جستند، هرگز يك شعر نو خوانده نشد. برعكس، ادبياتي كه ترجيح بندوار تكرار مي‎شد، از گويندگان كه نامي بود، غالبا با لحني موثر، اين شعر‎ها داراي وزن و قافيه بود و به سبك ساده‎ي عاميانه‎اي سروده شده بود.
گرايش جوانان به شعر نو، از نفس علاقه به ادبيات سرچشمه نمي‎گرفت، بلكه محملي بود براي كشيدن بار سياسي، مي‎توانم موضوع را به زني تشبيه كنم كه او را صرفا براي بچه دار شدن مي‎گيرند، و او همواره مادر بچه است نه دلدار. به همين سبب دريافت يا عدم دريافت‎ معني نيز از بطن شعر اهميتي نمي‎يافت. غرض « پيامي» بود كه تصور مي‎شد در سويداي آن نهفته است و مي‎بايست از طريق « مروس» شاعرانه انتقال پيدا كند. بنابراين قضاوت درباره‎ي ارزش اين گونه شعر‎ها و رابطه‎ي ميان خواننده‎ و شعر بايد بر مبناي ديگري گذارده شود. به همين حساب از نظر خواننده، شخصيت گوينده، مهم‎ترين شاخص‎ داوري قرار مي‎گرفت. شاعر مي‏‎بايست فردي محروم نما باشد و اگر هم با رفاه نسبي‎اي دمساز بود،  سيماي ناكام به خود بگيرد. عجيب اين است كه بعضي نشانه‎هاي مغاير با ستيهندگي و مبارزه جويي نيز در اين دوره از زمان مي‎توانست تاثير مساعدي داشته باشد.
مثلا قدري ژوليدگي، لااباليگري، اين كه انگشت‎هاي شاعر از سيگار اشنو زرد باشد، قدري  مخموري يا حتي اعتياد، روز خوابيدن و شب بيدار بودن و چون در هر حال مقداري « شهيد‎پروري» جزو سجاياي تاريخي ايران است قيافه‎ي محروم و منكسر به خود گرفتن، همراه با يك چاشني تلخي و زمختي و شانه بالا انداختن.
برعكس اگر شاعر نوپردازي خوش آب و رنگ، وقت شناس و ورزشكار بود، به دشواري جواز قبول مي‎يافت. دوره دوره‎اي نبود كه كسي بتواند با چشم‎هاي براق توي چشم‎هاي ديگران بنگرد. اصلح آن بود كه كز كرده راه برود و چپ چپ نگاه كند. به همان نسبت « تم‏ها»، يعني موضوعات شعر‎ها نيز بر دو خط حركت مي‎كرد: يكي شكايت و نالندگي و اعتراض (سنت فكري ايران شيعه) و ديگري «اميد» و «فردا» و «ايستادگي» و «رهايي» (تاثير مبارزه كمونيستي).
چون شعر نو مي‎بايست درست مغاير با شرع سنتي باشد، همه‎ي عناصر و ارزش‎هايي كه شعر قديم را همراهي كرده بود مطرود قرار مي‎گرفت. اين طرز ديد، به هم خوردگي عجيبي ايجاد كرد، زيرا ماده‎ي اوليه‎ي هر سخن زبان است، و زبان، دانستن لازم دارد. آنگاه نوبت به تجربه و آگاهي مي‎رسد كه بايد تخيل و ديد را پرمايه كند. در مرحله سوم استعداد تلفيق است، هنر خاص نگفتني‎‎اي كه بايد در تن كلمات نفخه بدمد؟ همه‎ي اينها مراتب و مقدماتي لازم دارد كه اگر نبود پيله‎ور، نقش گوهر فروش را بازي خواهد كرد.
ارزش يك شعر به چه سنجيده مي‎شود، مظنه‎هايي كه تا كنون در دست بود اينٌ‏هاست: تعداد و نوع خوانندگان، درجه‎ي ماندگار بودن، ريشه در فرهنگ قومي و طينت بشر داشتن، و سرانجام پاسخ به سئوال‎هاي زمان.
از اين موارد تنها مورد آخر، در شعر نو كم و بيش حضور داشت، بدين معني كه به مقداري دلهره و خلجان روحي و آشوب فكري قشري از مردم پاسخ‎گو گشت، و ارزشي كه دارد در همين است. بي‎ترديد شعر نوكورسويي از چراغ « نه» گفتن را روشن نگاه داشت.
ولي در مقابل، كمك به پرورش روحيه‎اي كرد كه عبارت بود از هرج و مرج فكري، بي‎اعتقادي، تشكيك نسبت به ارزش‎هاي استوار فرهنگ بشري و كم اعتنايي به مهم‎ترين عنصري كه پرونده‎ي تمدن انساني بوده است: يعني كار و شوق و دقت.
در بخش بعدي، پيامد‎هاي اين جريان مسخ شده در ادبيات ايران به ويژه شعر نو را، واكاوي خواهيم كرد.



فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  


 
 
گروهبندی :
 

 
  پربازدیدترین ها:
 
توانمندی زبان فارسی در برابر زبان تازی ( عربی )

بحرين

واژگان فارسي را به‌كار گيريم

در شهر سوخته يافت شد: خط‌كش 5 هزار ساله با دقت نيم ميلي‌متر

شمار فارسي زبانان در سرزمين‌هاي خوارزم و فرارود


 
 
خانه| بایگانی | تماس با ما