در فلات پامير، بام جهان تاجيكان1 و در دامنههاي جنوبي كوه مشتاق2، دشتي سبز و بيكران گسترده است و اين سبزهزار مخملين، شهري كوچك و صميمي را به نام « تاشقورقان» در آغوش دارد كه در آن و در كوهها و مرغزاران پيرامون آن، عشاير فارسي زبان تاجيك زندگي ميكنند كه خود را نه عشاير، كه « سركوهي» مينامند. تاشقورقان يكي از شهرهاي ايالت شينجيان ( ايالت خود مختار باختر چين) است و عشاير تاجيك اين سامان نيز جزو مليتهاي چين به شمار ميآيند.3
كوه مشتاق با بلنداي 7555 متر از سطح دريا، پدر قلههاي يخين جهان ناميده ميشود و در تمامي سال پوشيده از برف است و درون بريدگيهاي فراوان آن، يخچالهاي طبيعي بسيار پديد آمده است. تاشقورقان نيز با بلنداي بيش از 3600 متر از سطح دريا، پس از تبت، دومين نقطهي بلند مسكوني است كه تاكنون بشر زيسته است و از اين رو كه كوههاي برف آلود و يخآگين، از هر سو دشت سبز و گستردهي تاشقوريان را در ميان گرفتهاند، اينان منابعي سرشار از آب و چمنزارهاي بزرگ و چراگاههاي سرسبز و طبيعتي زيبا را در اختيار دارند و همچون ديگر عشاير در همهي سرزمينها، به دامداري و كشاورزي روزگار ميگذرانند و سرماي بيكران زمستان درازمدت، آنان را مقاوم و با پشتكاري شگفتانگيز پرورده است.
كوه افراسياب و درهي شينگان، كوه استون (ستون)، كوه شونغار (يا شنغار)4 از جمله كوههاي آن سامانند و رودخانهي پر آب تاشقورقان و رود نامبردار « زرافشان» از ميان اين سرزمين ميگذرد...
تاجيكان اين سامان به شاخهاي از زبان فارسي سخن ميگويند كه فارسي « سركوهي» (سريقلي) ناميده ميشود. اين زبان از خانوادهي زبانهاي ايراني خاور پامير به شمار ميرود و از آن جا كه سالياني پيش دربارهي زبان فارسي تاشقورقان، پژوهشهايي انجام گرفته به همين اشارهي كوتاه بسنده ميكنم.5 و به ديگر عناصر فرهنگي اين سرزمين ميپردازم.
نوروز و جشنهاي بزرگ در ميان تاجيكان
آغاز سال نو سنتي در ميان تاجيكان چين، نوروز است كه در آغاز فروردين و به هنگام فرا رسيدن بهار برپا ميشود، نوروز را روز « شگون» نيز مينامند. پس از رسيدن روز شگون، نخست خانه تكاني ميكنند و بر ديوارها، نقاشيهاي نمادين و نشانههاي خوشبختي ميكشند كه معناي آنها، شكوفايي و از نوازده شدن جهان هستي، انسان، حيوان و گياه است.
در بامداد نوروز، برپايهي يك سنت بسيار كهن، گاوي را به درون خانه يا چادر عشايري ميكشانند، آن را به دور اتاق ميگردانند و سپس كمي آرد گندم را به نشانهي خير و بركت به روي گاو ميپاشند. آن گاه كمي نان به گاو ميدهند و آن را از خانه بيرون ميبرند. پس از آن كلان سالترين دهگان يا كدخداي ده بيرون ميآيد و در ميان خانوادهها كه در يك جا گرد آمدهاند، نخست نيايش نوروزي ميخواند و سپس نوروز را به همهي خانوادههاي شادباش گفته، آرزوي سالي خوش و پربركت را مينمايد.
نيايش نوروزي كه عشاير تاجيك ميخوانند اين گونه است كه و لازم به يادآوري است كه از نيايش روايات چندي موجود است كه با هم تفاوتهايي اندك دارند:
فاتح كار فاتح كار / مبارك شگون بهار
سال نو، ماه نو، روز نو، ساعت نو، كار نو، عمر نو، مبارك باد.
يك دانه، هزار دانه / هزار دانه، بي شمار
عمر دراز، بنياد سبز/ مبارك باد
هر بلا، هر قضا، كه از پيش آيد / دفع كن پروردگار
از كل پريشان / درامان
كارهاي گندگي بماند و كارهاي خوب برآيد / از يك دانه هزار دانه، از هزار بيشمار
سپس ديد و بازديدهاي نوروزي آغاز ميشود و خانوادهها به ديدار يكديگر ميروند و نوروز را شادباش ميگويند. تاجيكان به جاي هفت سين « هفتي» ميگويند و نوروز در ميان اينان بر شگون عدد هفت استوار است. به هنگام آمدن ميهنامان نوروزي، اگر تعدادشان زياد باشد هر هفت نفر، هفت نفر، در يك جا مينشينند، نان را كه مقدسترين خوراك آنان به شمار ميرود، هفت تكه كرده بر خوان نوروزي مينهند و هفت تكه نان سرخ كرده را از خانه بيرون مياندازند.
در نيايش نوروزي حتما نام هفت تن از نيكان را ميبرند و بر خوان نوروزي، هفت سيني يا ظرف كه در آنها انواع خوراكيها، گوشت، شيريني و ميوه چيده شده است،مينهند و بر پايهي كهنترين سنت نوروزي، هفتچين ميگذارند نه هفت سين! به هنگام رسيدن مهمان، بانوي خانه، در كنار در ميايستند و كمي آرد گندم را به روي شانهي مهمان ميريزد كه به معناي آرزوي سالي خوش و پربركت است.
روز سوم نوروز، مراسمي ويژه برگزار ميگردد كه همانند چهارشنبه سوري است. در اين روز به هنگام فرو خفتن خورشيد، هر خانواده به تعداد اعضاي خود مشعل آماده ميكند و به هنگام آغاز مراسم، همهي افراد خانواده گرد هم ميآيند و نام هر فرد خانواده را ميخوانند. هر كسي كه نامش خوانده ميشود، برميخيزد و يكي از مشعلها را به نام خود روشن ميكند و شامگاهان مشعلهاي روشن را بر روي پايههاي چوبي بلند قرار ميدهند و بر بام خانه ميگذارند و سپس در حياط يا فضايي باز، آتش ميافروزند و ضمن پريدن از روي آتش در زير پرتو مشعلها و در كنار آتش، تا بامداد دستافشاني و پايكوبي ميكنند و شام را به بام ميرسانند و چنان كه در باورهاي آييني كهن آمده است، در نوروز « فروهر» رفتگان از آسمانها به زمين ميآيند تا هنگام فرا رسيدن سال نو در كنار خانواده و فرزندان خود باشند و به همين دليل در روزگاران گذشته، بر فراز خانههاي مشعل يا آتش ميافروختند تا فروهران را، نيك آيد.
ديگر از جشنهاي تاجيكان، « مهرگان» است كه به هنگام برداشت محصولات كشاورزي، در آغاز پاييز انجام ميگيرد كه در آن نيز، زن و مرد و كوچك و بزرگ در ميان دشت به دست افشاني و پايكوبي و رقصهاي بومي ميپردازند و به شادماني، سال بركت را به جشن و سرور مينشينند.
جشنهاي بهمنگان (بهمنجنه)، آبانگان و تيرگان كه به آن جشن « آب پاشان» نيز ميگويند، در ميان آنان رايج است كه كم و بيش هماننديهايي با آن چه دربارهي اين جشنها در كتابهاي تاريخ كهن فارسي آمده است، دارند.
آثار تاريخي، افسانهها و روايات
مهمترين اثر تاريخي كه از روزگاران كهن در تاشقورقان به جاي مانده است، بنايي است سنگي كه بر فراز تپهاي بلند در كنار شهر جاي دارد و به آن زبان محلي « كهنه يا مول» ميگويند. اين ساختمان سنگي و بزرگ به اين دليل كه در دامان كوه افراسياب قرار دارد، گروهي آن را « قلعهي افراسياب» مينامند.
روبه روي اين قلعهي سنگي و بر روي تپهاي ديگر به نام « شاه اولياء» بنايي است كه به آن « برج آتشپرستان» ميگويند، اين بنا با ساختمان خشت و ساروج و رواقها و طاق و طاقچههاي گوناگون ساخته شده است و در ميان سقف گنبدي آن سوراخي گرد و بزرگ بنا شده است كه گويا براي خارج شدن دود آتش باشد.
چند بناي باستاني ديگر در تاشقورقان و پيرامون آن موجود است كه نخستين آنها قلعهي سنگي ديگري است بر فراز يكي از كوههاي بلند آن سامان، كه افسانهي قلعه به يك « بانو» برميگردد. ولي پژوهشي دربارهي اين بنا از جهت دانش باستانشناسان انجام نگرفته است. براساس رواياتي كه در ميان عشاير تاجيك رواج دارد، يك دوشيزهي پاكدامن، به كوه رفت، در آن جا از خورشيد بارور شد و فرزندي كه از پيوند اين « نخستين بانو» با فروغ پديد آمد، پدر تاجيكان است. و از اين روست كه تاجيكان خود را فرزندان آفتاب ميخوانند، اين دوشيزه، در اسطورههاي كهن يادآور آناهيتاست.
ديگر نهري است در نزديكي تاشقورقان به درازاي هشتاد كيلومتر كه ميگويند به دست فرهاد كنده شده است و به آن « اوستانگ فرهاد» ميگويند. براساس داستانهاي تاجيك، هنگامي كه شيرين و فرهاد به هم دل باختند، خسرو براي آن كه اين رقيب عشقي را از ميدان به در كند به فرهاد گفت اگر اين نهر را بكني كه آب را از كوه به تاشقورقان بياورد، من از شيرين ميگذرم و فرهاد براي رسيدن به معشوق، دست به كار كندن اين نهر شد. پس از آن كه هشتاد كيلومتر را كند، خسرو با كمك پيرزني بدانديش نيرنگ زد. پيرزن به سوي فرهاد رفت و گفت: ديگر خود را رنجه مكن كه خسرو با شيرين پيوند زناشويي بست و فرهاد در كنار نهر ناتمام ماندهي خود، از اندوه جان سپرد.
از ديگر بناهاي كهن تاشقورقان، سنگ چيني بزرگ در يكي از كوهپايههاي پيرامون آنجاست كه در روايات تاجيك آن جا را « مزار رستم» ميگويند و دشتي سبز را كه در دامن اين گورگاه جاي دارد كه آن را آوردگاه
« رستم و سهراب» ميدانند. در روايات تاجيكان، افراسياب شخصيتي منفي و منفور دارد.
ديگر، درختي است در تاشقورقان كه براساس داستانهاي تاجيك، همان است كه تير آرش بر آن نشست و مرز ايران و توران از يكديگر باز شناخته شد. به اين درخت نيز « درخت آرش» ميگويند و به همين دليل كوه افراسياب و درهي شينگان را كه در كنار آن است « مرز ايران و توران» ميخوانند.
در همان آوردگاه رستم و سهراب، چشمهاي است كه آن نيز به نام « چشمه رستم» مشهور است و ديگر بنايي است بسيار كهن و قديمي كه برفراز يكي از كوههاي بلند پيرامون تاشقورقان قرار دارد و به آن ناحيه
« بلدير» ميگويند. در آن جا نيز سنگي است به نام سنگ رستم و سنگي ديگر به نام سنگ دلدل، كه احتمالا اين سنگها براي آزمايش پرش با اسب در ميان اين عشاير به كار ميرفتهاند. در همان ناحيه بلدير آرامگاهي بزرگ جاي دارد كه به شيوهي ساختمانسازي اسلامي بنا شده و چند تن از بزرگان مذهبي و رهبران آييني در آن جا به خاك سپرده شدهاند.
در تاشقورقان، افسانه و تاريخ چنان با هم آميختهاند كه جدا كردن يكي از ديگري چندان آسان نمينمايد و از آن جا كه پژوهشهاي باستانشناسي در آنجا چندان گسترده نيست و اين روايات با تاريخ و باستانشناسي هماهنگ نگرديده و تطبيق داده نشدهاند، از اين رو كار جداسازي افسانه از تاريخ سختتر ميشود.
پينوشت:
1ـ اين جمله را از شعر « ميرزا تورسان زاده» شاعر تاجيك برگرفتهام كه سروده است:
كوه بلند پامير، بام جهان تاجيك / چون ديد شاعرش را، شادانه گفت تبريك
ليكن منت بگويم، در چشم جست و جويم / همچون ستاره هستي : دوري و ليك نزديك.
2ـ كوه مشتاق را به گونهي « موشتاغ» نيز مينويسند.
3ـ نگاه كنيد به مقالهي « سفر به سنجان چين»، نوشتهي نادره بديعي، ماهنامه كلك، ش 25، 26، ص162.
4ـ شونغار يا شنغار، در فارسي قديم به معناي عقاب يا شاهين است.
5ـ نگاه كنيد به كتاب مقدمهي فقهاللغهي ايراني، نوشته ارانسكي، ترجمهي كريم كشاورز، پيام، تهران، 1358، ص 324. ارانسكي نوشته است « لهجهي ساري كلي (سريقل) در ناحيه ساريكل كه در حدود چين ( ايالت سين تسزيان) و مشرق پامير... واقع است انتشار دارد... مردم ساري كلي زبان در آن جا ـ در ناحيهي تاش كورگان ... زندگي ميكنند.» اما بايد توجه داشت كه زبان شناسان بيگانه به اين ساريكلي يا سريقلي ميگويند ولي تاجيكان، خود و زبان خود را سريقلي به معناي « سرقلهاي» مينامند.